۲ آبان ۱۳۸۹

مناجات


بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم.
 دکتر علی شریعتی

۲۰ مهر ۱۳۸۹

من تو او


o     من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
  تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
  او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا
o    
  من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
  تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
  او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت
o    
  معلم گفته بود انشا بنويسيد
  موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت
o    
  من نوشته بودم علم بهتر است
  مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
  تو نوشته بودي علم بهتر است
  شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
  او اما انشا
  ننوشته بود
  برگه ي او سفيد بود
  خودکارش روز قبل تمام شده بود
o    
  معلم آن روز او را تنبيه کرد
  بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نميدانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

o    
من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ
مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد
o    
سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده
o    
من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگاهاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم ميزد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت
o    
روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت
o    
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما
نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود
o    
من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!
o    
چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود
o    
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود
o    
 
وقت قضاوت
بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند
o    
من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند
o    
زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد
o    
من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم
o    
اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه
بود؟؟؟
o                                            من , تو , او‏

۶ مهر ۱۳۸۹

جوانی . . .

جواني ، داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم
*** 
جواني چون  كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز
سرودي داشت آن مرغك ـــ
كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم
به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوائي داشت
حالي داشت
گه بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت
***
جواني چو كبوتر بود و من بودم يكي طفلي كبوتر باز
كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه اي ميدادم
پرو بال لطيفش را بلبل ها شانه  مي كردم
و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم
***
ولي افسوس
هزار افسوس
يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد
ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت
***
به سو ي آسمانها رفت
فغان كردم ـــ
 نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم
ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد
به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
ولي افسوس
هزار افسوس!
به عمري در رهش آويختم فانوس جشم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
***
منم آن طفل ديروزين ـــ
كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تو مانده
درون آشيان ز آن همنواي گرم خو يك مشت « پر » مانده
« پر او چيست داني؟ هاله ي موي سپيد من
فضاي آشيان خاليست
چه هست آن آشيان؟ ـــ
ويران دلم ، ويرانه ي عشق و اميد من
***
هزار افسوس!
هزار اندوه!
جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت
غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد
پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت
سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد
***
كنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم
سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم
چنان گمكرده فرزندي
به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم
***
صدا سر ميدهم در كوه:
كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها؟!
جواب آيد به صد اندوه:
كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها...؟!