۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

اخرین شب خدمت سربازی !

ف

فقط اونایی که رفتن میدونن یعنی چی .

خیلی ماههای قبل میدیدیم بچه هایی که کارتشونو میگرفتن چه حال و اوضاعی داشتن . جمع تضادها! از یک طرف خوشحال بابت اتمام دوره ی سربازی و پایان مشقتها و دوریها و دنیای بیروح و خشن نظام و از یک طرف وارد شدن به دنیایی که دیگه خیلی نا آشناست . یادم میاد دقیقا سال قبل از ترخیصی ما بهروز راشدی و علی (فامیلشو یادم رفته!) چه وداعی با هم داشتن . از بهروز زابلی با اون هیبتش بعید میدونستم این قدر احساساتی باشه ! مهدی کوهکن کی دیگه هیچی! یه آدمی با 90/1 قد یه قلب اندازه ی گنجشک داشت. اون شب ( سال پیش) بچه ها از ذوقشون زدن و رقصیدن .با کارت پایان خدمت رو صورت پایه بوقها ! خط انداختن و حسابی خوش گذروندن ! من اون موقع همش به این فکر میکردم که سال بعد من این موقع چه حس و حالی دارم.

چشم به هم زدم نوبت ما شد . بچه های سرافراز دوره 25 . اخرای مهر بود و شبهای شهادت حضرت علی. شانس من بود انگار که مثل تمام روزهایی که باید برای موفقیتم ( البته اگر میشد این اسمو روش گذاشت ) به یه دلیلی نباید جشن سر میگرفت . ماه آخر رو مرخصی گرفتم . 15 روز برای مسابقات قرآنی کشوری ، 5 روز به خاطر نظامی نمونه منطقه و 15 روز هم مرخصی طلبکاربودم . اما چون بیشتر از 30 روز مرخصی ممنوع بود من به همون هم راضی شدم . این روزهای آخر خدمتم خورد به فوت فرانک . موضوعی که ماهها و حتی سالها خنده رو از لبهام زدود . یک ماه فرصت خوبی بود برای در کنارخاانواده بودن . از ذوقم نفهمیدم این یک ماهه چطور تموم شد . فکر میکردم که اتفاق مهمی بوقوع پیوسته و دوستان و شهرم و خانواده در انتظارم دارن روزشماری میکنن . اینهم از عوارض رویاهای شیرین سربازی بود!

شب که وسایلمو آماده کردم برگردم ، دکتر زاهدی "رئیسمون" زنگ زد بهم ، انگار میخواست یه خبر خیلی خوش بهم بده صداش خیلی خوشحال بود و یه هیجان سرکوب شده تو صداش موج میزد ، خبر خوش این بود که من 2-3 روز دیگه بمونم و فردا برم وزارت بهداشت برای پیگیری ارتقاء درمانگاه ! آسمون تو سرم خراب شد . دفعه اولی بود که از بیشتر موندن تو مرخصی ناراحت میشدم . تو دلم به شانس بدم لعنت گفتم . یه عالمه قرار داشتم با بچه ها . میخواستیم این چند روز باقی مونده رو باهم باشیم . اینم از شانس بد من بود دیگه چیکار میشد کرد؟

صبح اول وقت رفتم وزارتخونه . منو به دفتر یه خانمی معرفی کردن . یه عالمه پرونده ریز و درشت روی هم انبار شده بود مثل اداره ثبت آقای شصتچی! بعد نیم ساعت اون خانم اومد. بهش علت مراجعمو توضیح دادم و ایشون هم توضیح مبسوطی دادن که بنده نتیجه گرفتم پیدا کردن پرونده کار یکی دو ماه نیست . به سرعت اومدم ترمینال . بچه ها مدام زنگ میزدن که کجایی . تو راه به این دوران فکر میکردم . چطور شروع شد ، اموزشی ، مسایل ریز و درشتی که برام پیش اومد ، دوستانی که به اجبار دوست شدیم اما تو غم و شادی با هم بودیم و بهم عادت کردیم و شدیم یه خانواده . یادش بخیر چه دوستایی ؛ از بهروز راشدی و رضا قاسمی که از همه زودتر رفتن ؛ دکتر بخشایش و دکتر خیام که هردوتا تخصص قبول شدن و با خوشحالی رفتن ؛ همدوره ایهایی که از ما زودتر رفتن و قرار بود با ما در ارتباط باشن اما خبری ازشون نشد تا کسایی مثل دکتر جلایی و دکتر حق شناس که باید حالاحالاها شیفت میدادن و به قول نظامی ها شیفت بگیر بودند!

بعد از ظهر که رسیدم پادگان همه جارو ورانداز کردم . میخواستم تمام جزییات در ذهنم باقی بمونه . به درختها و زمین فوتبال و ساختمونها و همه چیز رو ایندفعه میخواستم به حافظه بلند مدتم بسپرم . همیشه تو این مدت سربازی میخواستم اونها رو نبینم و فکر میکردم من نباید جزیی از این پادگان بیروح و خشک باشم . اما اینبار یه حسی به من میگفت باید خوب ببینم . رسیدم تو خوابگاه دیدم خالیه و کسی نیست . بروبچ زده بودن بیرون . به کامبیز زنگ زدم که دارم میام . قرار گذاشتیم بییایم تو اسکله . بچه ها همه کارهای ترخیصشونو کرده بودن و فردا کارتشونو میگرفتن و برمیگشتن شهر خودشون . تا نیمه شب بیرون موندیم و از آرزوهامون گفتیم . از پادگان و دروران مشقت بارش ؛ مسخره کردیم و سربه سر هم گذاشتیم . دیگه بعد دوسال خدمت میدونستیم چطور باید از خاموشی رد بشیم و ایست نگهبانی بهمون نخوره . اتاق رو باید تحویل دوره های 26 میدادیم . اتاقمون لوکس ترین اتاق خوابگاه بود . طبقه دوم که میشد طبقا افسرها و درست اتاق وسط که برای ارشدها بود . و منهم دیگه شده بودم ارشد نظامی منظقه! عنوانی من درآوردی که تا الآن هم نفهمیدم فلسفه اش برای چیه .

اتاقمون مثل همیشه نبود . بچه ها وسایلشونو حمع کرده بودن . فقط تخت من بود که آنکادر بود . کمال که 2 ماه قبل رقته بود . بهزاد رو با تیپا انداخته بودیم بیرون و اونم ترخیص شده بود . سعید شمگانی منتقل شده بود اصفهان . اخرین شام سربازی رو سرو کردیم که عبارت بود از نیم کیلو گوجه فرنگی و 6 تا تخم مرغ در روی یک المنتی که باید 40 دقیقه صبر میکردیم تا تبدیل به چیزی شبیه املت بشه! اما واقعا چه صفاییداشت خوردن اون املت . مخصوصا که اون المنت رو تو یک عملیات دشوار انتحاری از چشم فرمانده بازرسی مخفی کرده بودیم و حالا شده بود تنها وسیله پخت و پز در تمام خوابگاه و هر کی اونو میخواست میشد کلی اذیتش کرد و اونو برای چند ساعتی امانت داد . کامبیز مسئول پخت بود و هر دفعه یکی دیگه باید ظرفهارو میشست . اونشب دیگه اتاق تلویزیون نرفتیم . دراز کشیدیم رو تخت . چقدر حرفا داشتیم با هم . مهندس معتمدی هم اولین شبی بود که زود نخوابید . هادی هم شلمان بازیشو کنار گذاشت و بیخیال خواب شد .

حسین گفت بچه ها با هم در تماس باشیم و سر هر ماه یا دوماه بهم زنگ بزنیم . من گفتم اینکار نشدنیه . هر کدوم یه جای ایران و شاید یه جای دنیا. من روست دارم فقط محبت همدیگرو از یاد نبریم . شاید تا سالها همدیگرو نبینیم اما اگه گذرمون به هم افتاد دوستیمون از بین نره و به نظر من این دوستیه واقعیه . گفتیم یه حرفی بزنیم و نصیحتی بکنیم همدیگه رو تا ملکه ذهنمون باشه برای سالهای آینده زندگیمون . اما بچه ها گفتن نصیحت خوب نیست و خصوصیات همدیگه رو که تو این دو ساله دیدیم بی رو در وایسی به هم بگیم . نوبت من شد که بچه ها اظهار نظر کنن . حسین گفت چیزی که همیشه از تو یاد میگرفتم این بود که همیشه فاصله تو با همه حفظ میکنی . گفتم یعنی چی؟ گفت همیشه با همه شوخی میکردی از سرباز صفر تا سرهنگ و آشنا و غریبه اما نمیذاشتی کمتر از تو ( ابته منظورش ردجه نظامی بود ) باهات صمیمی بشه و با بزرگتر از خودت حتی موقع شوخی احترامشو داشتی و این خصوصیتت همیشه یادم میمونه ! مهندس هم که چیزی جز فحش نداشت بده وکامبیز هم همش قربون صدقا ام میرفت و در عشق من میسوخت و میساخت!!!! هادی هم حرف همه رو تصدیق میکرد . من از آزوی بزرگ زندگیم گفتم و همه حال کردن که چه آرزوی حساب شده ای دارم .

ادامه داره

۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

دریغا وطن

جلوی درب منزل هستم . جوانی 29-30 ساله از چند تا درب بالاتر داره میاد رو به پایین. انگار داره میاد سمت من . کمی مکث میکنم . بلوزو شلوار جین پوشیده و سفیدروست و کمی هم چاقه. درسته با من کار داره . سلامی میده و منم مودبانه جوابشو میدم ............... بعله اونم پول میخواد. همه جورشو دیده بودم غیر از اینجوری. اکثراٌ آدمای اینچنینی مندرس پوش لاغر بودند که داد میزده معتادن . میگه اومدم اینجا از شهرستان و پولمو گم کردم میگم از کجا اومدی و مثل همیشه میپیچونمش.

تلویزیون محمد نوری داره میخونه :" ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ، رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ..." . عکس شهدا و فیلمهاشون هم رو صدای اون گذاشتن . میرم تو فکر . خدایا چرا اینطور شدیم ؟ چرا همه کاهامون شده خباثت و بدطینتی؟ کجای این تاریخ قرار گرفته ایم . آیا کم زحمت کشیدیم ؟ ایا این همه جان و خون که برای کشور و ملتمون دادیم کم نبود؟ کسایی رو از دست دادیم که داشتنش برای یک کشور نقطه ی اتکا بود . پیش خودم فکر میکنم در اوج جوانی و تکاملم 2 سال برای کشورم رفتم سربازی 2 سالی که میتونستم پرواز کنم به سوی ارزوها و رویاهام . چه شوری داشتم و چه حس خوبی که پاسدار مرزو بوم کشورم هستم و دشمن از ترس امثال من جرات نمیکنه نگاه چب به مملکت و ناموسم بکنه!! وقتی سربازی تموم شد وبرگشتم دیدم نه از این خبرهام نبوده . هرکسی که تو این سیستمهای فکری نبوده خیلی موفق تر بوده . اما باز میگفتم من که دو سال عمرمو دادم پس شهید باکری شهیدآوینی شهید چمران و کاظمی و ...... اونا چی اونا که همه چیزشونو عمرشونو پدر و مادر و همسرو بچه و همه چیزشونو گذاشتن و رفتن .

اما.....

دچار یاس فلسفی شدم . اگه اونا هم میدونستن که چه آدمای بی مرام و بی معرفتی بعد از اونا پا تو عرصه میذارن.......

خدایا چرا ما به اینجا رسیدیم؟ همه شدن کاسب و دلال . همه دارن از مکیدن خون همنوع هاشون ارتزاق میکنن درست مثل این فیلمهایی که گوشت همدیگرو میخورن . اگه اون تو دنیای سینماست اما این سر قضیه تو عالم معناست . بعضی روزها آرزو میکنم کاش مثل ایه های قرآن یه عذابی بیاد و همه رو ریزو درشت و هرکسی که آلوده ی این کثیف کاریها شده برداره و ببره اما انگار خدا هم از دست این جماعت یه ستوه اومده. اکثرا نماز میخونن روزه میگیرن و ادعاشون دیگه رو زمین بند نیست .

وقتی نگاه میکنم به جامعه تحصیل کرده که تو جوونیش نه به کاباره رفت و نه عیش و نوش کرد و نه مثل زاهدنماها خون مردم رو به شیشه گرفت و آرزوی ساختن سرزمینش رو داشت اما بلد نیست که مثل آقایون کسب درآمد کنه، از هر چی ایرانیه بدم میاد.

یه نگاهی بندازیم به گلزار شهدا . من هیچ ادعایی در مورد نزدیکی فکری با کسایی که دم از اونا میزنن ندارم و نمیخوام وارد مسایل کلیشه ای بشم . اما برای چی بزرگترین و پرشکوهترین صحنه های تاریخ ایران رو ساختن ؟ برای حجاب دخترای 14- 15 ساله؟ نه!

معنای انقلاب رو از اونایی یاد بگیریم که درست فکر کردن و درست عمل کردن .

اما .... دیگه شکمهامون از حرام پر شده . سر هر چیزی حاضریم معامله کنیم . اگه سیگارو 10 نفر وارد میکنن و سالی چند میلیون به جیب میزنن نوش جونشون ، اگه واردات برنج و چای و فلان و فلان دست چند نفره ای ول دمشون گرم . اقا بخورید و ببرید که حق این جماعت همینه . مگه ما کمتر از اونا حرامخواریم ؟ مگه در عرض دوسه ماه و 5-6 ماه روی خونه ی تو چه حرکتی انجام شده که چند میلیون باید قیمتش اضافه بشه؟ خوب همه گرون کردن تو هم بکن . مگه تو تاریخ کسایی نبودن که چون همه لواط کار بودن اونا هم باید تو اون جامعه زندگی میکردن و باید بالاخره عقب نمیموندن؟ هزینه ی این همه حرامخواری و خیانت به مملکت رو کی باید بده؟ نسل جوونی که گیر کرده تو انبوه اشتباه و بدذاتی نسل قبل. وای و مصیبت به 2 تا جوونی که خدای ناکرده مثل اکثریت قریب به اتفاق جوونا تحصیل کرده باشن و زبونم لال همدیگه رو بخوان . هزار خوان رستم جلوی پاشون میذارن. امامگه کشورایی که کفر از سر و روشون میباره!! هم مثل ما هستن ؟ کافیه که اراده کنن برای زندگی مشترک یه کلیسا و زندگی . اما نسل سوخته ی ما باید کفش پولادی بپوشه و شروع کن جنگ خوانمانسوزو... مشاوره با پدرو مادر. مراسم خواستگاری برای ادا در اورن که ما رسم و رسوم و اداب رو بلدیم و به شما احترام و ارادت خواصی داریم . نامزدنگ! که: ما پولمون که از پارو بالا میره مال شماست و شما صاحب تمام جانها و مالهای منی .تو هر مراسم اسلامی که باید به اثبات برسونی مومن به تمام معنی هستی و سنن ایرانی که بابا جون تمدن چندین هزارساله ایران برای ماست. مراسم عقدو حنابندون و خداقسمت همه بکنه با این همه سختی که البه به خاطر حلاوت عروسیه و حالا یافتن سرپناه . اینها گوشه ای بود از تمدنی که نیاکان ما به جای گذاشتن .روزی که انقلاب کردیم شعارمون این بود که ما هیچی از گذشتمونو نمیخواهیم ما میخواهیم خودمان بسازیم و توان بالقومونو به فعل برسونیم . 8 سال تمام برای آرمانمون جنگیدیم اما نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود . به دام خودمون اسیریم . چرا همه برای زنده موندن باید به سمت ایندیویژولیسم و فرد گرایی اونم به بدترین شکلو حالتش بریم؟ چرا سرمایه های مملکت دیگه تو افکار و اذهان فرهیختگان نیست ؟ چرا ؟ واقعا چرا هر کسی که آرمانهای متعالی تر و نکوتری داره باید به ورطه ی نیستی و فلاکت بیفته و متاسفانه و صد متاسفانه دلالها و حرامخوارها هر روز اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنند و پررو تر و وقیح تر بشن؟ چرا کسی بعد از 20 سال درس خواندن مدام و یه نفس و 2 سال خدمت برای همین مرزو بوم باید از صفر و در دوران جدید استعمار خودی از زیر صفر شروع بکنه ؟ ایا دلالی و معامله بر سر چیزی که از اول تا اخرش هیچگونه ارزشی برای مردم نداره بهتره یا پرداختن به افکاری که زایاست وهمیشه بالنده ؟ یاد اون جوانک میفتم . بلند میشم تا به اندازه ی وسعم کمکی بکنم . خدا رو شکر میکنم که هیچ ندارم و حسابم پیشش پاک است تا دم در میروم هنوز محمد نوری میخواند .

جوانک نیست .

منهم به وسع خودم دلسنگ شده ام ......

۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

دل بسودای تو بستیم خدا میداند وز مه و مهر گسستیم...خدا میداندستم عشق تو هرچند کشیدیم بجان ز اروزیت ننشستیم...خدا میداند(من:...به جون مامانم)

با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست بر همانیم که بستیم...خدا میداند خاستیم از سر شادی و غم هردو جهان با غمت خوش بنشستیم...خدا میداند به امیدی که گشاید ز وصال تو دری در دل بر همه بستیم...خدا میداند( من: باور نداری؟ ...اشکم رو ببین)

۲۰ فروردین ۱۳۸۷

یک هفته مانده مانده به عید کلاس مقاله نویسی علمی ( scientific writing ) با همکاری آموزش برامون برگزار شد . با رامین و خ دکتر سعیدی و چند نفر دیگه از همکارها که البته تعدادی هم برای مرور و سوال و جواب آمده بودند در جلسه حاضر شدیم. آقایی پشت تریبون مشغول تنظیم رایانه و مطالب سخنرانی اش بود و من و دوستان هم برنامه سخنرانی و جزوات مربوطه رو مطالعه میکردیم .جلسه به صورت سخنرانی اغاز شد و البته در روزهای بعد شکل کارگاه رو گرفت .سخنران؛ یه آدم فوق العاده ساده و نسبتا قد کوتاه بود که ته ریشی هم داشت و خیلی هم مسلط به اداره جلسه و بکار بردن واژه های مناسب بود . اسم دکتر حاجی زاده رو توی برد دیده بودم اما توجه نکرده بودم که کیه و خوب از اون فامیلیهایی هم هست که زیاد خاص نیست که یاد آدم بمونه . خودش رو که معرفی کرد تازه یادم اومد کیه فقط در قبال دکتر اینو میتونم بگم که با 38 سال سن حوانترین استاد دانشگاههای ایرانه و فکر میکنم چیزی حدود 90 تا مقاله تو مجلات ISI داره . خیلی مشتاقانه حرفهاشو گوش میدادم و نت برداری میکردم . واقعا تو کارش تکه . حرفهاش برای من که خیلی انگیزه دارم برای نوشتن و تکمیل مقاه هام واقعا جالب بود . زمان استراحت هم رامین همین ها رو میگفت و به قول خودش خیلی با دکتر حال کرده بود. بد ندیدم چندتا از نکته های کلی دکتر رو ذکر کنم البته این خلاصه چند سال تلاش دکتره که تو چند ساعت به ما انتقال داد و منهم با چند درصد آي کیوم اونو حلاجی کردم و مینویسم :

بهترین راه برای مسلط شدن به مقاله نویسی خواندن و خواندن مقالاته این از چند نظر کمک شایانی به نوشتن مقالات میکنه :

کنار هم قرار گرفتن مقالت به صورت پازل تو ذهنمون که جاهای خالی این پازل با مطالعه بیشتر آشکار میشه و میفهمیم که چه جاهایی برای کار کردن هست .

تسلط در نوشتن متون انگلیسی به صورت علمی که با مطالعه میتونیم نکات ریز و درشت در نوشتن مقاله با نوشتار انگلیسی رو یاد بگیریم

شناخت بهترینها در زمینه ای که میخواهیم مقاله بنویسیم و همجنین شناخت بیشتر در مورد مجله ها و رتبه بندی اونها

- ارایه مقاله به صورت پوستر بنا به دلایلی کاملا محکمی که دکتر عنوان کرد بهتر از ارایه به صورت سخنرانیه

- فقط در یک زمینه کار کنیم و بنویسیم و به قول خودم Expert تو همون زمینه باشیم

اشتیاق برای عمل کردن به حرفهای استاد 3 روز بیشتر طول نمیکشه و اگه تا 3 روز بعد از این کلاس دست به کار نشیم دیگه شل میشیم

مشتاق شنیدن نکات بیشتری از شما در این مورد هستم

۱۷ فروردین ۱۳۸۷

اولین نبشته من

صبح ساعت 20/ 7 از خانه بیرون میام . یه نسیم خنک از بافت پیراهنم رد میشه و پوست تنم رو نوازش میده . یاد زمستون سرد امسال میفتم . خاطرم نقش میبنده که تو همین کوچه چقدر برف نشسته بود . تا برسم سر کوچه کلی سردم میشد . خوب اون روزها هم زیباییهای خاص خودش رو داشت همون روزها هم میدونستم که این روزهای سرد سرد خواهند رفت و جز هاله‌ای کمرنگ تو ذهنم هیچ نخواهد ماند .

با خودم میگم امروز بهترین روز زندگیمه یعنی تو این بهترین روز چه اتفاق شیرینی برایم رخ میده ؟؟

سرویس میرسه

سلامی میدم . رادیو میگه امروز اولین روز جدی کار در ایرانه . میگم تا الآن شوخی بوده ؟ همکارها که هنوز کاملا از خواب بیدار نشدن با حرف من میخندن منم جو گیر میشم و ادامه میگم احتمالا هفته بعد میگن هفته کمی جدی تر شروع میشه باز همکارا میخندن و یخ سکوت آب میشه...

فکر میکنم چه کارهایی الان رو میز کارم انتظار منو میکشن ؟

DMF هام هنوز کامل نشده . دو سه تا SOP دارم که امروز باید تحویل بدم . اخ که این طرحم هم خوب پیش نمیره اما مگه با اونه؟ میخای با من لج بازی کنی ؟ تو سال موش با مار کل کل میکنی؟ یه لقمه بیشتر نیستی ها!

تو افکار خودم هستم که نگهبان صدام میکنه

میبینم یه شکلات کاکائویی دستشه روش هم با کارت زیبایی سال جدید رو تبریک گفته نه بابا مثل اینکه واقعا امروز بهترین روز زندگیمه

باز تو راه تا رسیدن به بخش به کارهای سال 87 فکر میکنم

امسال سال خوبیه برام !!!

بعدازظهر عطر فروش کاغذهای خوشبو رو بهم نمیده ختما چهره ام خسته نشون میده و بازحتما بخاطر پیاده روی تریپم به هم خورده 2- 3 مغزه پایین تر تو اینه طلا فروشی خودمو میبینم . آره همینطوره فوری نیشم تا لاله گوشم باز میشه کمی جدی میشم و به راهم ادامه میدم........

۱۵ فروردین ۱۳۸۷

روز نخست

اموخته‌ام تا با یاد خدا اغاز کنم تا در پایان جز نقش نکو نماند. امروز نیمه فرودین است . میخواهم انشا کنم آنچه ذرونم ترنم میکند . دست دوستان را به نشانه الفت میفشارم و آماده شنیدن و پذیرش راهنماییتان برای طرحی نو میباشم

امیر - پ 15/فروردین/1387