۱۱ خرداد ۱۳۸۷

فرهنگ چند جلدی سربازی

افلیج : اصولا کسی که هیچ امیدی به زندگی ندارد . تو سری خور؛ بدبخت ترین انسان روی کره زمین . ( توضیح : 2 ماه آموزشی + 2 ماه نخست تا ورود سربازان جدید . دورانی که تمامی ندارد )

پایه بوق: شخص یا اشخاصی که دوران افلیجی را به پایان میبرند. احترام اجباری . هر دوره نسبت به دوره بعد پایه بوق است

طناب آبی : وسیله رخت پهن کردن . کاربرد این وسیله برای افلیج هاست تا در دوران پایه بوقی از یادآوری اینکه روزی درخواست این وسیله را به پایه بالا داده اند شرمسار و خجلت زده بشوند ( توضیح : در روز نخست ورود به منطقه به افلیجها دستور داده میشود که درخواست طناب آبی رنگ را به ارشد خود بدهند . سند بکلی سری که در کمد 3 قفله ارشد نگهداری میشود)

آفتابه : به قسمت قبل مراجعه شود . سمبل پایه بوق

احترام کشیدن : خشن جلوه دادن و ادعای همه کاره بودن منطقه و حتی کشور برای اینکه پایه بوقها از ترس احترام بگذارند

درمانگاه : مکان عشق و حال . جایی که لباس شخصی میپوشند

ارشد نظامی: لقب من. معنی خاصی ندارد

آمپول اسراییلی : (آمپول مسکن - آمپول آمریکایی ) همون استریل واتر خودمون – برای کارآیی بیشتر باید با فشار استفاده شود . در لای انگشتان پا. اینترادرمال و آی ام استفاده میشود و اثرات معجزه مانندی دارد .

شیفت بگیر : همان مسئول شیفت است . در اینجا کسی که باید شیفت بگیرد

تیمسار وظیفه : سربازی که اضاف زیاد خورده و رفیقاش تنهاش گذاشتن

نمیگذره : اصطلاح ارشدها . یعنی این دو سه روز باقی مونده نمیگذره بریم ولایت

استعلاجی: دیدن دم پزشک – پیچوندن

افسر شدن : واکس مالیدن به اعضاء و جوارح پایه بوقها در اولین شب ورود به خوابگاه

چسب زخم : ناوبان 3 ؛کسی که هنوز درجه اش نیامده ؛پا در هوا

17 ماه خدمت ، نبود ؟ : در راهرو با صدای 2 هزار هرتز به طرز وحشتناک گفته میشود . معادل نفس کش نبود.

لباش شخصی : همون لباس شخصی . برای دانستن اهمبت این کلمه فرض کنید که به کسی یه بنز آخرین مدل بدون دلیل بدن و اون هم بیاد جلوی همه تیک آف کنه

برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید

وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ

۲ خرداد ۱۳۸۷

آردی

اندر فواید این وسیله جدید بسیار جهد شده و قلم من( کی برد ) قادر به گفتن فواید آن حتی اگر سالها ممارست کند ندارد . فقط میدانیم که بسیار عالی است . بوق دارد . شیشه بالابرر دارد . شیششه عقبش برف آب کن دارد . 4 چرخ دارد و.........

بگذریم . تو این یک هفته اخیربه این موضوع فکر میکردم که چه تشابه شدیدی بین ما ایرانی ها و آردی وجود داره . تو تاکسی ( در ایران محل بروز اندیشه های پست مدرنیسم - مترجم ) یه بنده خدایی سرنخ رو داد به ما و از اونجایی که ما انسان کاملاٌ بیکاری میباشیم که کافیه یارو بگه ف ما برریم فرحزاد و چشم بازارو کور کنیم و برگردیم ؛ و اضافه فرمودند به درد ما ایرانی ها همین ماشین میخوره . اولش کلی بهم برخورد و در صدد براومدم که یه مشت جانانه نثارش کنم و بگم پس تبعات این حرفت رو هم بگیر اما ... کظم غیظ فرمودیم و چون برای گفتمان وقت نبود از تاکسی پیاده شدیم.

پر بیراه هم نگفته بود ؛ البته ایشان چاشنی کارش کمی بی ادبی هم بود اما خوب حرف حساب بود. آردی نماد ما ایرانی هاست . ما با داشتن آردی میتوانیم ادعا کنیم که تکنولوژی داریم . رو به پیشرفتیم . ارتقاء می دهیم و ..

درون مامانند آدری است اما بیرونمان پژو . ما ظاهرمان طبق اخرین استانداردهای جهانی است . از همه لحاظ . هرچه آنها دارند ما نیز داریم .

ما گلچین میکنیم ؛ خودمان میخاهیم چه چیزی را از کجا برداشت کنیم . مثل آدری . با وجود تمام شرکتهای عظیم دنیا ما خودمان انتخاب کردیم که چون اینجا بدردمان میخورد همین رو انتخاب کنیم و کاری نداریم که بنز و بی ام دبلیو و شورلت و ...... چه دارند . ما انتخاب میکنیم که مردم ما چه باید سوار بشن . و هزینه اش را هم خودشان بدهند .( خود سانسوری – ج 9 )

ما درونمان کم رمقیم . زود جوش میاوریم . تحمل سربالایی نداریم . قدرتمان کمه . اما مصرف بالا . ما بالاترین هزینه ها رو برای کم ارزشترین چیزها ( قیمت اتومبیل در برابر ارزش اون ) میدیم و کمترین هزینه رو برای با ارزشترین چیزها ( مقایسه کنید جان انسان رو در برابر هزینه ایمنی همین ماشین ) . اشکال نداره . در عوض ظاهر ماشینمون تو دهنی بزرگیه به کسایی که چشم ندارن مارو ببینن .

از درون انسان چه کسی باخبر است . چه کسی میداند که چه خشونتی پشت درهای خانه مان نهته است ؟ اما مهم اینه که همه مارو به عنوان انسانی بزرگ منش و خوب سیرت بشناسند .

ما باعث فلاکت و مرگ نزدیکانمان هستیم اما جوری وانمود میکنیم که دلرحمیم وانمود میکنیم مهربانیم . میکشیم اما از قتل بد میگیم

غیبت بده اما هیچ اشکالی نداره اگر با کلمات زیبا اونو کادو پیچ کنیم و به خورد کس دیگه بدیم .اصلا چه عیبی داره که در ذهنمون همیشه سوء ظن باشه ؛ کوچک شمردن دیگران باشه اما طوری رفتار کنیم تا دقیقاٌ عکس اون مارو بشناسن .

شبها خانه مان اتاق فکر است برای تحقیر همنوعان و روزها دربدر شنیدن تعریف و تمجید از همین همنوعان فلان فلان شده

ما همه چیز داریم و مهمترین چیزی که داریم ابتذال است . ابتذال در نظر من گرفتن عصاره و جان و مایه هر چیزیه بطوریکه معنای اصلی خودش رو از دست بده و اینو ما کاملاٌ داریم .

برای اطلاعات بیشتر میتونید مراجعه کنید به ابتذال در ازدواج و مراسمات آن . دانشگاه و مدرک . تولید و صنعت و.........

۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

ازدواج

این صحنه ای که الان در نقش شما نقش میبنده کاملا واقعی است و در یک روز کاری" البته بعد ازانجام امور روزانه !" اتفاق افتاده است!

آقا! (با احتمال کمتر خانم!) ما اومدیم یک مشورتی انجام بدیم با همکارامون تا هم خوشبخت ترین انسان روی زمین رو کشف بکنیم و هم سر و سامون بگیریم و در عنفوان شباب نیمهء گم شدمون رو سریعتر بیابیم. راستیتش بیشتر تقصیر این همکارای نازنین منه که از روز ابتدایین که مارو دیدن و مطمئن شدن ما مجردیم و زندگی بسیار راحت و بی دغدغه ای داریم شروع کردن به شستشوی مغزی ما و انداختن ما در مسیر افکاری که در آخرش چیزی جز نابودی برای ما و سرآغازی بر انسانی دیگر نخواهد بود. اینجا فیلم فارسیه و بالاخره من و (جاشون رو خالی میگذاریم به امید روزهای بعد ) در آخرین اپیزود به هم میرسیم اونهم درست قبل از اخراج حقیر از اداره به دلیل همین کارها.

سیستم نظر سنجی بدین صورت بود که سوالی 3 گزینه ای بصورت oral پرسیده میشد ؛ جامعه آماری ما 2-3 تا از همکارا بودن و سطح تحصیلاتی همشون از سوال کننده به مراتب بالاتر. متریال ما یک عدد مغز با شیارهای عمیق و یک جفت گوش بودنو سیستم عاملمون که داده ها رو تجزیه و تحلیل میکرد Heart® بود و متدمان بدین شرح که از جامعه اماریمون میخاستیم خوب جواب بدن یعنی خداوکیلی بگن که اگر بر میگشتن به دوران جوانی و میخواستن ازدواج بکنن چه میکردن؟

1 اون کسی رو انتخاب میکردن که دوستش دارن

2 کسی رو برمیگزیدن که ایده آلشون بوده

3 کسی رو انتخاب میکردن که اون دوستشون داشت ( در مورد من با توجه به تعدد موارد اینچنینی درد سر برامون شده )

نتایج نسبتا خوب بود و بحث بالا گرفته بود که همکار گلم وارد شد . وقتی ایشون جواب دادن تا چند لحظه همه بهت زده بودیم و چون ایشون خیلی با احساس و جدی جواب دادن سعی کردیم تا برای چند لحظه جلوی انفجار خندمون رو بگیریم . اما جواب دندان شکن ایشون و نقل ماجرا :

ایشون با توجه به اینکه سن و سالی ازشون گذشته توصیه کردن که دنبال کسی باشم که دوستش دارم و توضیحات مبسوطی هم دادن و چون داغ دلشون تازه شده بود گفتن کاش منم با اون کسی که دوستش داشتم ازدواج میکردم. من هم چون حساس هستم گفتم ای وای چرا پس این کارو نکردی و ایشون در حالی که از گوشه چشماشون بارانی از اشک به نشانه مرور گذشته دیده میشد ( البته این صحنه رو من با چشم دل دیدم ) گفتن یه مانع بزرگ تو زندگیم بود و دیگه نوای غم انگیزی هم داشت بگوش میرسید (توضیح :آهنگ بوی پیراهن یوسف ) من گفتم کی بود یا چی بود ( دیگه در آغوش گرفته بودمش و سرش رو روی سینه من گذاشته بود ،البته در عالم معنا! )

ایشون ادامه دادند :خانم اولم!

دیگه صدای زنگ موبایلم قطع شد و میس کال شد و ما هم هاج و واج موندیمو بعد هم صدای خنده و عوض کردن آهنگ موبایل از بوی پیراهن یوسف به یه اهنگ کلاسیک و داغ گذاشتن دست که در هر مورد نمیشود تحقیق دانشجویی کرد و ثبت در وبلاگ و انتظار نظر شما و.....

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

من و پدر در سرزمین مادری

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

معلم عزیزم روزت مبارک!

چه روز زیباییه امروز. از صبح که بیدار شدم شور و شعف خاصی داشتم برای اینکه زودتر برم دست معلمهای گذشته ام رو ببوسم . اما حیف پیداشون نکردم . البته بر همگان واضح و مبرهن است که معلمی چه شغل خوب و مقدسی است اما من نمیدونم چرا وقتی یاد دوران تحصیلم تو مدرسه و دبیرستان میفتم کهیر میزنم . کافیه فقط بر حسب اتفاق از جلوی درب مدسه سابقم رد بشم . تا 5-6 روز عصبیم و شب کابوس میبینم ! البته مطمئنم که این مشکل منه والا مگه میشه خدای ناکرده این اشکال زبونم لال از طرف معلم و ناظم و اهالی محترم آموزش و پرورش باشه؟ اگه مشکل از اونا بود یک سال و دو سال از طرف ایشون بوده نه اینکه 12 سال همه اشتباه کنن و نتیجه میگیریم که مشکل از ما بوده و بس .

اولین خاطرات مدرسه ام از چوب نوازشگر آقای شهپر عزیزمه که من قدر اون شیلنگ هاشو ندونستم. کاش الان میتونستم کمی از محبتهای اون مرد با صلابت رو که جامعه قدرشو ندونست رو جبران میکردم. میگم جامعه ندونست چون واقعا ندونست. میگید چرا؟ خوب جای همچون ادمی تو مدرسه نبود ، یعنی استعدادش هدر میرفت . بنده خدا شاید 2-3 هزار سال دیر بدنیا اومده بود. شاید اگه زمان رستم دستان بود یا زمان کورش و داریوش بود میتونست حالی کنه که چرخوندن گرز یعنی چی . اما به اجبار تاریخ فرتی افتاد عصر به قول الوین تافلر موج سوم که مجبور بود تو یه موسسه ای این خیانتکارای اینده رو سرکوب کنه. آخی! الهی آقا شهپر!

زنگ که میخورد یه دستش شیلنگ بود و با یه دست دیگش پس گردنی میزد و با یک پاش تعادلشو حین دویدن حفظ میکرد و با یه پای دیگش لطف میکردن قسمت تحتانی بچه ها رو تروما وارد میساختن!

یادمه کلاس اول ابتدایی بودم . با بچه ها داشتیم لوله بازی! میکردیم . یه لحظه دیدم بچه های مدرسه دارن میدوئن . منم طبق نادانی بچه ها و اینکه برام جا نیفتاده بود یه مرد جنتلمن با شخصیت نباید عین آدهای امی بدوئه هوس کردم بدوئم . خیلی باحال بود میدوییدیم و میخندیدیم . یه دفعه احساس کردم یخ شدم . چشام سیاهی رفت و عین این اسبهای مسابقه که میخورن زمین ولو شدم روی زمین و چارچرخم رفت هوا! یکی دوثانیه بعد گوشه چشمم رو باز کردم دیدم در ادامه ی نصایح پدر دومم ! در حال ادب شدن به روش پست کتکیسم توسط ناظم محترم و وسیله کمک اموزشی ایشون یعنی کابل فشار قوی هستم که بعدها فهمیدم همین کابلها چه حجم اطلاعاتی رو میتونن از خودشون عبور بدن و شانس با من یار بود که ایشون هنوز مطالعاتی در زمینه فیبرهای نوری نداشتن!

اینجور آدمها که زندگیشون رو گذاشته بودن در راه تربیت نسل اینده مملکت خوشبختانه کم نبودند. آقای مستاجری عزیزم رو هنوز یادم نمیره . همینجا کمال تشکر رو از مسئولان اموزش پرورش میکنم که با انتخاب این انسان ورزشکار سهم عظیمی در بهبود و ارتقاء نمیدونم چی چی داشتن . اسم این ورزشکار نمونه که میومد افراد بزهکار و اوباش کلاس اولی و دومی خودشونو خیس میکردن و اونایی هم که درسشون خوب بود با کمی تخفیف، سکته ناقص میزدن . اما بچه های سال بالایی! باید آدم میشدن ، چه خودشونو خراب میکردن چه نمیکردن ، چه سکته میزدن ، چه میمردن . اصلا کتکشونو بخورن بزارن به حساب سالهای آینده که دیگه کتک نمیخورن.

من شده بودم مامور انتظامات و طبق مراسم خاصی که بهمون گوشزد کرده بودن که در سن 10 سالگی دیگه مرد شدیم ! بازوبند سفید رو بهمون اهدا کردن. یه بار آقا درخشان منو گذاشت مامور ماسه های گوشه مدرسه که بچه های بی ادب مدرسه به اون منطقه ممنوعه وارد نشن .منم رفتم بالای تل ماسه ای و با زبون خوش که حالا میفهمم این زبون زبان شیاطینه از بچه ها خواهش میکردم که بالای ماسه ها نیان. دیدم اون شیر مرد تنوره کشان داره میاد سمت من . سینمو صاف کردم و ژست گرفتم که بابا ما هم مسئولیت حالیمونه و آدم وظیفه شناسی هستیم و این حرفا . ایشون اومدن و با غضب پرسیدن اون بالا چه .. میخوری من قفل کردم! ایشون امدن و منو پرت فرمودن پایین و تا خود دفتر مدرسه ادب رو به صورت فشرده بهم یاد دادن . دم دفتر آقای درخشان رو که دیدم بهش ماجرا رو گفتم و ایشون هم شفیع بنده شد و آقای مستاجری هم چون مرام ورزشکاری داشت به این نکته اشاره کرد که اشکال نداره . بزرگ میشی یادت میره . و باز هم بر همگان واضح و مبرهن است که ما خودمان مشکل داریم که این همه بزرگ شدیم ولی هنوز این ماجرا ها رو بعد از این همه سال با تمام جزییات یادمونه!

یکی دیگه از خاطراتمون مربوط به کلاس اول راهنماییه که دیگه از بس مرد شده بودیم کم مونده بود پیر مرد شیم . آقای چاییده معلم حرفه و فن در اولین روزمهر ماه سخنرانی مبسوطی از اینکه ما بزرگ شدیم ارائه دادن و گفتن کارنامه همه مارو دیدن و از اونایی که درسشون خوبه انتظارات خاصی دارند و بعد از اینکه یکی از بچه ها برای دستشویی رفتن اجازه خواست به این نکته ظریف اشاره کردن( البته کمی تا قسمتی با توپ و تشر ) که به هیچ عنوان هیچ کسی نباید اجازه دستشویی رفتن بخواد و همه کارو اول بکنید والا.... این زهرماری Diarrhea ما هم بعد از 12 سال گرفت . گلاب به روتون هی میرفت بالا میزد به غدد صنوبری مخمون میومد پایین میخورد به processus medialis tuberis calcanei (یادم نیست این استخون کجا بود و فقط به خاطر زیبایی اسمش یادم مونده اما منظورم کف پا بود!) بگذریم ... دیگه فقط میدیدم که این آقا فقط لباش به هم میخوره و لابد منو با اسم کوچیک هم میشناسه و یه موقع سابقه ی 5 سالمو با یه اجازه خراب نکنم. دقایق برام به سختی میگذشت . انگار این زنگ لعنتی قرار نبود بخوره . به قول شفیعی ورزش و مردم زمان به کندی برای من میگذشت و به سرعت برای معلم مربوطه! خلاصه 5 دقیقه مونده بود به زنگ اخر. ساعت 4:55 دقیقه رو نشون میداد که ناخودآگاه بلند شدم و با اشکی که در چشمانم موج میزد گفتم آقا حالمون بده بریم دستشویی (این قسمت با ریتم آه و ناله همرام بود مثل فیلمهای هندی که التماس میکنن اجازه بدبد ما ازدواح کنیم و الا میمیریم) . نطق یک ساعته ایشون خراب شد و با حالتی متعجبانه گفت برو! من سنگینی 30 نفر از همکلاسی ها رو احساس کردم ولی خودم رو پرت کردم بیرون و حیاط و مابقی قضایا و .....

یکی دیگه از خاطرات زیبای من مربوط به این میباشد که چون بچه بی تربیتی بودم و همش میخندیدم سهمیه کتک داشتم . جالبه نه ؟ یه بچه ای که سنش شده دو رقمی مگه باید بخنده؟ اصلا این همه مسایل و ما بی خیال جامعه و مردم باید بیخود که نه اما سر موضوع کوچکی مثل مشابه بودن لغت اندام با فامیل بغلی ( یعنی بغل دستی! )ام که اسمش مرتضی اندام بود باید بخندیم و لطف معلمهای عزیزمون این بود که مارو دار نمیزدن و به همون کتک بسنده میکردن و یا اصلا مگه در هنگام درس علوم ؛ قسمت مکانیک جامدات! دوم راهنمایی، 30 نفر از شنیدن کلمه پیستون باید بخندن؟ ای وای...

اصلا ما آدمهای عقب مونده ای بودیم وقتی یه معلم همشهری به جغرافی میگفت جورابی ! میخندیدیم . و ایشون همیشه به خاطر صدای ششدانگ و لهجه ی شیرینشان امتحان دیکته رو قرائت میکردن و بعدها فهمیدیم که عاقبت اندیشی اهای مدرسه بوده که خواستند ما با گویشهای موجود آشنا بشیم و نمره مهم نیست بلکه نمیدونم چی مهمه......

روزهایی که رفتیم سربازی همه مینالیدن از این محیط خشک و امرو نهی و زورگویی . دکتر خطی خیلی ناراحت بود از اینکه بهش شیفت میچپونن" عذر میخام اگه لفظ دیگه ای پیدا نکردم که منظورش رو کامل برسونه " اما من بهش خیلی منطقی توضیح دادم ما تجربه های بسیار تلختری در لابلای شیارهای مغزمون داریم و خوبی این دوران اینه که حداقل کتک نمیخوریم و بعد از تعاملی که باهاشون داشتم ایشون به این نتیجه رسیدن که باید بره دست فرماندشو ببوسه و نمیدونستن دکتر رسولی اینقدر ناز بوده و قص علی هذا.

به قول یکی از دوستان معلم ها هم مثل مردها میمونن فقط 99 درصد اسم یک درصد بقیه رو خراب کردن!

منم به نوبه ی خودم اینروز رو به همه این دلبندها تبریک میگم و امیدوارم محبتهاشون یه روز جبران بشه . انشاالله