چه روز زیباییه امروز. از صبح که بیدار شدم شور و شعف خاصی داشتم برای اینکه زودتر برم دست معلمهای گذشته ام رو ببوسم . اما حیف پیداشون نکردم . البته بر همگان واضح و مبرهن است که معلمی چه شغل خوب و مقدسی است اما من نمیدونم چرا وقتی یاد دوران تحصیلم تو مدرسه و دبیرستان میفتم کهیر میزنم . کافیه فقط بر حسب اتفاق از جلوی درب مدسه سابقم رد بشم . تا 5-6 روز عصبیم و شب کابوس میبینم ! البته مطمئنم که این مشکل منه والا مگه میشه خدای ناکرده این اشکال زبونم لال از طرف معلم و ناظم و اهالی محترم آموزش و پرورش باشه؟ اگه مشکل از اونا بود یک سال و دو سال از طرف ایشون بوده نه اینکه 12 سال همه اشتباه کنن و نتیجه میگیریم که مشکل از ما بوده و بس .
اولین خاطرات مدرسه ام از چوب نوازشگر آقای شهپر عزیزمه که من قدر اون شیلنگ هاشو ندونستم. کاش الان میتونستم کمی از محبتهای اون مرد با صلابت رو که جامعه قدرشو ندونست رو جبران میکردم. میگم جامعه ندونست چون واقعا ندونست. میگید چرا؟ خوب جای همچون ادمی تو مدرسه نبود ، یعنی استعدادش هدر میرفت . بنده خدا شاید 2-3 هزار سال دیر بدنیا اومده بود. شاید اگه زمان رستم دستان بود یا زمان کورش و داریوش بود میتونست حالی کنه که چرخوندن گرز یعنی چی . اما به اجبار تاریخ فرتی افتاد عصر به قول الوین تافلر موج سوم که مجبور بود تو یه موسسه ای این خیانتکارای اینده رو سرکوب کنه. آخی! الهی آقا شهپر!
زنگ که میخورد یه دستش شیلنگ بود و با یه دست دیگش پس گردنی میزد و با یک پاش تعادلشو حین دویدن حفظ میکرد و با یه پای دیگش لطف میکردن قسمت تحتانی بچه ها رو تروما وارد میساختن!
یادمه کلاس اول ابتدایی بودم . با بچه ها داشتیم لوله بازی! میکردیم . یه لحظه دیدم بچه های مدرسه دارن میدوئن . منم طبق نادانی بچه ها و اینکه برام جا نیفتاده بود یه مرد جنتلمن با شخصیت نباید عین آدهای امی بدوئه هوس کردم بدوئم . خیلی باحال بود میدوییدیم و میخندیدیم . یه دفعه احساس کردم یخ شدم . چشام سیاهی رفت و عین این اسبهای مسابقه که میخورن زمین ولو شدم روی زمین و چارچرخم رفت هوا! یکی دوثانیه بعد گوشه چشمم رو باز کردم دیدم در ادامه ی نصایح پدر دومم ! در حال ادب شدن به روش پست کتکیسم توسط ناظم محترم و وسیله کمک اموزشی ایشون یعنی کابل فشار قوی هستم که بعدها فهمیدم همین کابلها چه حجم اطلاعاتی رو میتونن از خودشون عبور بدن و شانس با من یار بود که ایشون هنوز مطالعاتی در زمینه فیبرهای نوری نداشتن!
اینجور آدمها که زندگیشون رو گذاشته بودن در راه تربیت نسل اینده مملکت خوشبختانه کم نبودند. آقای مستاجری عزیزم رو هنوز یادم نمیره . همینجا کمال تشکر رو از مسئولان اموزش پرورش میکنم که با انتخاب این انسان ورزشکار سهم عظیمی در بهبود و ارتقاء نمیدونم چی چی داشتن . اسم این ورزشکار نمونه که میومد افراد بزهکار و اوباش کلاس اولی و دومی خودشونو خیس میکردن و اونایی هم که درسشون خوب بود با کمی تخفیف، سکته ناقص میزدن . اما بچه های سال بالایی! باید آدم میشدن ، چه خودشونو خراب میکردن چه نمیکردن ، چه سکته میزدن ، چه میمردن . اصلا کتکشونو بخورن بزارن به حساب سالهای آینده که دیگه کتک نمیخورن.
من شده بودم مامور انتظامات و طبق مراسم خاصی که بهمون گوشزد کرده بودن که در سن 10 سالگی دیگه مرد شدیم ! بازوبند سفید رو بهمون اهدا کردن. یه بار آقا درخشان منو گذاشت مامور ماسه های گوشه مدرسه که بچه های بی ادب مدرسه به اون منطقه ممنوعه وارد نشن .منم رفتم بالای تل ماسه ای و با زبون خوش که حالا میفهمم این زبون زبان شیاطینه از بچه ها خواهش میکردم که بالای ماسه ها نیان. دیدم اون شیر مرد تنوره کشان داره میاد سمت من . سینمو صاف کردم و ژست گرفتم که بابا ما هم مسئولیت حالیمونه و آدم وظیفه شناسی هستیم و این حرفا . ایشون اومدن و با غضب پرسیدن اون بالا چه .. میخوری من قفل کردم! ایشون امدن و منو پرت فرمودن پایین و تا خود دفتر مدرسه ادب رو به صورت فشرده بهم یاد دادن . دم دفتر آقای درخشان رو که دیدم بهش ماجرا رو گفتم و ایشون هم شفیع بنده شد و آقای مستاجری هم چون مرام ورزشکاری داشت به این نکته اشاره کرد که اشکال نداره . بزرگ میشی یادت میره . و باز هم بر همگان واضح و مبرهن است که ما خودمان مشکل داریم که این همه بزرگ شدیم ولی هنوز این ماجرا ها رو بعد از این همه سال با تمام جزییات یادمونه!
یکی دیگه از خاطراتمون مربوط به کلاس اول راهنماییه که دیگه از بس مرد شده بودیم کم مونده بود پیر مرد شیم . آقای چاییده معلم حرفه و فن در اولین روزمهر ماه سخنرانی مبسوطی از اینکه ما بزرگ شدیم ارائه دادن و گفتن کارنامه همه مارو دیدن و از اونایی که درسشون خوبه انتظارات خاصی دارند و بعد از اینکه یکی از بچه ها برای دستشویی رفتن اجازه خواست به این نکته ظریف اشاره کردن( البته کمی تا قسمتی با توپ و تشر ) که به هیچ عنوان هیچ کسی نباید اجازه دستشویی رفتن بخواد و همه کارو اول بکنید والا.... این زهرماری Diarrhea ما هم بعد از 12 سال گرفت . گلاب به روتون هی میرفت بالا میزد به غدد صنوبری مخمون میومد پایین میخورد به processus medialis tuberis calcanei (یادم نیست این استخون کجا بود و فقط به خاطر زیبایی اسمش یادم مونده اما منظورم کف پا بود!) بگذریم ... دیگه فقط میدیدم که این آقا فقط لباش به هم میخوره و لابد منو با اسم کوچیک هم میشناسه و یه موقع سابقه ی 5 سالمو با یه اجازه خراب نکنم. دقایق برام به سختی میگذشت . انگار این زنگ لعنتی قرار نبود بخوره . به قول شفیعی ورزش و مردم زمان به کندی برای من میگذشت و به سرعت برای معلم مربوطه! خلاصه 5 دقیقه مونده بود به زنگ اخر. ساعت 4:55 دقیقه رو نشون میداد که ناخودآگاه بلند شدم و با اشکی که در چشمانم موج میزد گفتم آقا حالمون بده بریم دستشویی (این قسمت با ریتم آه و ناله همرام بود مثل فیلمهای هندی که التماس میکنن اجازه بدبد ما ازدواح کنیم و الا میمیریم) . نطق یک ساعته ایشون خراب شد و با حالتی متعجبانه گفت برو! من سنگینی 30 نفر از همکلاسی ها رو احساس کردم ولی خودم رو پرت کردم بیرون و حیاط و مابقی قضایا و .....
یکی دیگه از خاطرات زیبای من مربوط به این میباشد که چون بچه بی تربیتی بودم و همش میخندیدم سهمیه کتک داشتم . جالبه نه ؟ یه بچه ای که سنش شده دو رقمی مگه باید بخنده؟ اصلا این همه مسایل و ما بی خیال جامعه و مردم باید بیخود که نه اما سر موضوع کوچکی مثل مشابه بودن لغت اندام با فامیل بغلی ( یعنی بغل دستی! )ام که اسمش مرتضی اندام بود باید بخندیم و لطف معلمهای عزیزمون این بود که مارو دار نمیزدن و به همون کتک بسنده میکردن و یا اصلا مگه در هنگام درس علوم ؛ قسمت مکانیک جامدات! دوم راهنمایی، 30 نفر از شنیدن کلمه پیستون باید بخندن؟ ای وای...
اصلا ما آدمهای عقب مونده ای بودیم وقتی یه معلم همشهری به جغرافی میگفت جورابی ! میخندیدیم . و ایشون همیشه به خاطر صدای ششدانگ و لهجه ی شیرینشان امتحان دیکته رو قرائت میکردن و بعدها فهمیدیم که عاقبت اندیشی اهای مدرسه بوده که خواستند ما با گویشهای موجود آشنا بشیم و نمره مهم نیست بلکه نمیدونم چی مهمه......
روزهایی که رفتیم سربازی همه مینالیدن از این محیط خشک و امرو نهی و زورگویی . دکتر خطی خیلی ناراحت بود از اینکه بهش شیفت میچپونن" عذر میخام اگه لفظ دیگه ای پیدا نکردم که منظورش رو کامل برسونه " اما من بهش خیلی منطقی توضیح دادم ما تجربه های بسیار تلختری در لابلای شیارهای مغزمون داریم و خوبی این دوران اینه که حداقل کتک نمیخوریم و بعد از تعاملی که باهاشون داشتم ایشون به این نتیجه رسیدن که باید بره دست فرماندشو ببوسه و نمیدونستن دکتر رسولی اینقدر ناز بوده و قص علی هذا.
به قول یکی از دوستان معلم ها هم مثل مردها میمونن فقط 99 درصد اسم یک درصد بقیه رو خراب کردن!
منم به نوبه ی خودم اینروز رو به همه این دلبندها تبریک میگم و امیدوارم محبتهاشون یه روز جبران بشه . انشاالله