۱ آذر ۱۳۸۷

آموزش شطرنج آماتوری

امروز خیلی دلم گرفته . شاید افسردگی فصلی باشه شاید هم بخاطر تعطیلی و خونده موندن جمعه هاست . هوای بیرون هم سرد شده و خیابونها حس نمیدن دیگه . با یکی از دوستها شطرنج بازی میکردیم . بنده خدا تاحالا 400 دست شام و ناهار باخته باز هم از رو نمیره و جالب اینکه همش یه جور بازی میکنه و منم که دستشو خوندم و دیگه چه شود ... بهش گفتم آقا جون ناهارکه رو چشمم یعنی نوش جانم بیا این نصیحتهای منو گوش کن کمتر بباز. واما نصیحتهای شطرنجی من که میشه کاملا در زندگی بکار بست :

1 همیشه یه جور و یکنواخت بازی نکنید.

1-1- راههای بینهایتی برای بازی کردن همیشه هست

2 سعی کنید دستتون رو نشه یعنی تا جایی که دستت رو نشده میتونی همون حرکت رو تکرار کنی.(Abuse)

1-2 شروع خیلی مهمه هر جور شروع کردی اجبارا باید تا آخرش بری ( مثل برخورد اول باهاش)

3- همیشه راههای فراوانی تو فکرت باید باشه.

4 همیشه نقشه داشته باش.

4 1 هرچی نقشه بیشتر تو فکرت باشه احتمالا بیشتر موفق میشی.

4 2 اولویت بده به نقشه هات؛ همه رو که نمیتونی اجرا کنی .

5- flexible باش همیشه اونطور که میخای پیش نمیره .

6 هر چی دست حریف رو بهتر بخونی احتمال موفقیتت بیشتره.

7 هر چی حریفت قدر تر باشه (=سختی بیشتر ) بازیت بهتر خواهد شد. تبصره : به شرطی که همیشه در حال یاد گیری باشی.

8 عصبانی نشو ، اعتماد به نفستو از دست نده افکارت رو تحت کنترل داشته باش والا شکستت قطعیه

9 تا وقتی مات نشدی (=حضرت عزرائیل به سراغت نیامده ) میتونی بازی کنی اگر فکر کنی مات شدی حضرت عزراییل هم سراغت خواهد اومد.

10- اگر هم شکست خوردی میتونی یه بار دیگه تجزیه تحلیل کنی تا ببینی چرا باختی . بازهم تبصره علت این باخت تو صفحه شطرنجه نه تو ذات تو . قواعد بازی رو یاد بگیر

11 خدا رو شکر کن که باختی اگر همیشه ببری یعنی سطحی که توش بازی میکنی پایینه 12- هرچی زیادتر بازی کنی بیشتر یاد میگیری میخای نبازی بازی نکن برو سرتو بذار زمین فوت کن ایشالا

13- مهم نیست مهره هات از چوبه یا طلا و یا نقره اصل بازی زیباست.

14 اطرافیان مثل مهرهای شطرنجن تا وقتی هستن قدرشونو بدون ؛ وقتی رفتن با تقلب نمیشه برشون گردوند.

اینم دیگه شماره نمیخوره : خدا کنه با چشمای زیبای طرف تو گوشه صفحه با یه کیش مات بشیم.

ستاره سهیل

این چند ماهه اصلا حوصله نوشتن نداشتم.البته از این موضوع خوشحال نیستم. از اینکه حالمو میپرسید ممنونم و سعی میکنم حس و حال نوشتن رو بدست بیارم . از تاخیر هام عذر خواهی میکنم و امیدوارم با دادن نظر منو به شوق بیارید . یه مطلبی امروز از دکتر ملوک پور خوندم و برای حسن شروع مجدد عینا سرقت ادبی انجام میدم!خیلی برایم جالب است. تا به حال فكر كرده‌اید كه چرا ما ایرانی‌ها همواره درگیر یك تضاد مداوم از درون خویش با بیرون‌مان هستیم؟ «به‌طور معمول، نه، در رابطه با آن چیزی كه در فكرمان می‌چرخد حرف می‌زنیم، نه كاری را كه می‌گوییم، انجامش می‌دهیم و نه كاری را كه انجام می‌دهیم، راجع به آن فكر می‌كنیم (به‌طور عام می‌گویم، به خودتان نگیرید!). نمی‌دانم ریشه این تضاد در كجاست. اما می‌دانم كه هست «می‌خواهید به چند نمونه كوچك كه همین یكی دو هفته اخیر( و بعضا هفته‌ها!) اتفاق افتاده توجه كنید؟

1 - هیچ دقت كرده‌اید، شده حتی اگر میوه‌های خوب و گرانقیمت‌مان بپوسد و دور بریزیم، می‌ریزیم، اما برای میهمان‌مان نگهش می‌داریم و خود لب به آن نمی‌زنیم «درست مثل تعارفات قبل از ورود از یك در! همدیگر را هول می‌دهیم و دعوای‌مان هم می‌شود كه آخر از همه داخل شویم و اتفاقا وقتی آخر می‌شویم احساس سرخوشی می‌كنیم، اما پشت فرمان ماشین، سر چهار راهی كه جلویش هم ترافیك است، حاضریم تصادف بكنیم، هزار لیچار هم بار هم بكنیم، اما راه ندهیم به ماشین بقلی كه اتفاقا راهش هم باز است!

2- یادتان هست راجع به طرح عقیم‌سازی گربه‌ها در همین ستون برایتان نوشتم و آرزو كردم كه به بایگانی تاریخ نپیوندد؟ چند روز بعد از آن مسوولان شهرداری تهران اعلام كردند كه اصلا همچنین طرحی نداشته‌اند و ظاهرا شوخی خواسته‌اند بكنند با گربه‌ها یا ما !و انتشار این خبر را شیطنت بعضی رسانه‌ها نامیدند «بیچاره گربه‌ها را بگو كه به چه تنلرزه‌ای افتاده بودند!»

3 - اصولا آدم‌های بامزه‌ایی هستیم، دقیقا جایی كه قرار هست حسابی جیب طرف را بتكانیم و پول قلمبه‌ایی بگیریم، اسم آنجا را می‌گذاریم «غیر انتفاعی»!

4 - معمولا ركیك‌ترین شوخی‌ها و الفاظ از این دست را با عزیزترین و صمیمی‌ترین دوستان‌مان قسمت می‌كنیم و نثارشان می‌داریم اما محترمانه‌ترین گفتارها را با غریبه‌ها و حتی كسانی كه گاها از آنها شاید متنفر هم هستیم وا می‌گوییم «می‌گویید نه؟ كمی دیالوگ‌های چند ساعت اخیر خود را مرور كنید، به‌خصوص صحبت با رئیس‌تان را !

-5 مدیرعامل سازمان بازیافت شهرداری مشهد در عین حال كه از كشتن و معدوم‌سازی 4085 قلاده سگ خبر می‌دهد، درست در پارگراف بعدی از سگ به عنوان دوست قدیمی بشر نام می‌برد كه به قدمت چند هزار سال است این دوستی و مودت و از نقش مفید آن در زندگی بشر و... پارادوكس مضحكی است نه؟

6 - درازترین ساندویچ از گوشت بزرگ‌ترین پرنده روی زمین را طبخ می‌كنیم در یكی از بزرگ‌ترین پارك‌های تهران برای ثبت در كتاب برترین‌ها بعد، قبل از آنكه اندازه‌اش بگیرند، به عنوان یكی از متمدن‌ترین ابنا بشر به آن یورش می‌بریم و تكه‌تكه‌اش می‌كنیم «جالب‌تر آنكه تنها، زحمت رفتگران پارك را زیاد كردیم برای جمع‌آوری لقمه‌های آن ساندویچ كه نخوردیمش «همین» من كه گفتم ملت جالبی هستیم!

7 - چه دفعات شده كه فروشنده‌ای هنگام فروش جنسش، بارها و بارها «آقای مهندس»خطابم كرده است، كه شاید عقده خود كم مهندس بینی‌ام را تحریك كند به خریدی از او. اما هم من هم او می‌دانستیم كه مهندسی در كار نیست «اما رسانه ملی‌مان و بعضی رسانه‌های غیر ملی دیگر، مدام كسی را دكتر خطاب می‌كنند كه خودش كتبا و شفاها به تقلبی بودن مدركش اعتراف كرده است!

8- نزدیك به 40 كشور در جهان، «انجمن اسبچه خزر»را به ثبت رسانیده‌اند و بیش از 3000 كلوپ دوستداران گربه ایرانی در جهان داریم «گربه ایرانی كه از نامش پیداست كجایی است و اسبچه خزری كه سرمنشا تك‌سمی‌هاست. اما اكثر ما ایرانی‌ها اصلا نمی‌دانیم كه اسبچه خزری چه شكلی هست و این را هم شاید كم بدانیم كه جهانیان، ما ایرانی‌ها را به دو چیز می‌شناسند اول فرش ایرانی و دوم گربه ایرانی !

ازدواج 2

من که عزیز دردونه مامانی خودم میباشم بنا به نصیحت ایشان و والد گرامی و اقوام و دوستان وهمسایگان و.. بالاخره تصمیم گرفتم که بعد از سالیان سال ازدواج کنم تا روی اعلامیه ترحیمم عبارت جوان ناکام به کناری بره و بجاش بزرگ خاندان پردیس جایگزین بشه . البته من تقریبا از سن 5-6 سالگی قصد چنین حرکتی رو داشتم اما خوب بنا به دلایلی چند وقتی به تاخیر افتاد تا اینکه دوباره 7-8 ماه قبل با گریه و زاری مامان جون که بیتاب دیدن نوه نانازیشان بودند این انگیزه رو به من القاء فرمودن تا یه دستی بجنبونیم و استینی بالا بزنیم تا دل حاج خانوم از ما راضی باشه . اما حالا بنا به دلایلی که مختصراٌ خواهم گفت بیخیال قضیه شدم و به حاج خانوم دلداری دادم که دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره . اما دلایل و براهین من برای عدم ازدواج در شرایط فعلی : 1 – قرار گرفتن منزل پدری ( مکان عشق و حال و بخور و بخواب و کشیده شدن ناز و غمزه ) بر سر راه مشاورین املاک . خود این دلیل کافیه تا آدم( منم تا حدی جزوشونم! ) ازدواج که هیچ ، عملیات انتحاری نکنه . من با یه حساب سرانگشتی فهمیدم که حقوق ناقابل سراسر تقصیرم رو باید تقدیم صاحبخانه بکنم و بجای خوراک ، هوا قورت بدهم و بجای لباس برگ درخت به خودم و خودش بزنم . 2- هزینه های ازدواج : در این زمینه کمیته امداد و بهزیستی هم انصافا زحمات فراوانی میکشن . اما متاسفانه علیرغم احراز شروط عمومی شرایط اختصاصیشو ندارم . در ضمن چون فکر میکنن هرکی دکتر شد دیگه با تراول بینی شو میگیره و .. اصلا اون دورو برا نرم بهتره که همین چندر غازم از کفم در میاد . 3 – گذشته از اینا با خود اندیشیدم تا به غور مطلب نرم نمیفهمم که این مقوله شیرین یعنی چه . دل به دریا زدم و یا علی گفتیم تا عشقه آغاز بشه و این ماحصل ماهها ممارست ما بود : امان از معرف .بجای اندیشیدن در مورد عشقت باید به معرفت فکر کنی ... اگر خانمی خواهان آدم ( عجبا ) بشه خود بخود میری ( من خیلی خوش خیالم که فکرمیکنم آقایون بلاگمو میخوننا! اینم از بلاهتهای منه! ) تو موضع دفاعی و اصلا تو کتت نمیره که کسی بهت پیشنهاد بده چون تو ( به بلاهت خودم لعنت دادم ) باید انتخاب کنی از اینکه کسی این حق مشروع و خدادادیو ازت میخاد بگیره کفرت درمیاد و به هر ترتیب طرفو از سرت باز میکنی اگر کسی رو دوست داشته باشی و دیگه بری کوه و بیابون و مثل جکی جان 9 ماه و خورده ای با خودت تمرین کنی و ریاضت بکشی و آخرین فنون ذن رو اجرا کنی و بالاخره با خودت کنار بیایی که دیگه نیمه گمشدهه پیدا شده و چون در پاراگراف قبلی هندوانه زدن زیر بغلت و تورو میلیونها نفر، میلیارد بار بردن آسمون فکر میکنی که چه خبره اما طرف به راحتی میگه نه ولی چون در پاراگراف قبلی خیلی مواظب بودی اونی که هندونه داده بهت خدای ناکرده دلش نشکنه و اعتماد به نفسش رو از دست نده فکر میکنی همه مثل خودت مهربون و باحالن . اما در آخر فقط دلت میخاد طرفو پیدا کنی و مودبانه با نانچیکو بهش حالی کنی برو ببین چه هندونه فروش هایی رو رد کردم بخاطر توی گردو تو مشمع فروش . تازه اونا تو بازار میوه حجره هم داشتن اما تو فقط پشت چراغ قرمز بساط میکنی ( حیف این آیکونهای یاهو مسنجر نیستن تا حالیت کنم!!!! ) هرکسی هم که ترو میخاد و تو میخاهیش از بد حادثه یا دوره یا کورو کچله که دیگه فکر بچه ها و نقص ژنتیکی رو میکنی و کلا باید بیخیال شی و یا از فرط عشقو محبت دو طرف همدیگه رو میکشن و یا معتاد میشن و یا به علت مخالفت خانوده عروس دختره خودشو میکشه و تو هم باید تا آخر فیلم یه خاکی تو سرت بریزی یا انتقام بگیری یا کنار جسدش اونقدر گریه کنی تا یا اون زنده شه یا خودت بمیری و من چون آدم رقیق القلبی هستم نمیگذارم پاراگراف سوم پیش بیاد و همون پاراگرافهای قبلی علیرغم مشقاتشون خیلی انسانی ترن . خلاصه ما که بیخیال امر شریف ازدواج شدیم و ترجیح دادیم فعلا به فکر تحصیلات خودمون تایکرنگ شدن دندانهای مولار با موهای آهیانه باشیم و به انتظار اتفاقات روزها / ماهها / سالها / دهه ها / قرنهای آینده بمونیم

ایا من ترسوام؟

چند وقتی بود که سر نمیزدم و حالی از دوستان گلم نمیگرفتم . اما بنا به اندرز دوستان و هندوانه‌های اهدایی تصمیم بر آن گرفتم تا این دکمه های کیبرد فراسو رو برای بیان پاره‌ای از حرفهای دل کمی فشار بدیم و گردو خاکش هم به این طریق کمی تکونده بشه . این روزها مصادف شده با حذف موقت یکی از عوامل چاقی ها و اترواسکلروزیس ناشی از چاقی و اضافه وزن بنده و تشرف ایشون و همسرو فرزندشون به سرزمین وحی و ما هم دیگه فرصت رو غنیمت دونستیم و بمدت 14 شبانه روز عروسی راه انداختیم و ما موندیم و خانه‌ی خالی‌و دیگه چه شود ........ این روزها که نبودم جای بدی هم نبودم . یعنی جای خوبی هم نبودم . تریپ شده بچه درسخونی و دور از جون شما شدیم بچه مثبت . برای حسن ختام هم یه اتفاق جالب مینویسمو نتیجه گیریش رو میذلزم به عهده دوستان گل . میثم رو که گذاشتم در خونشون اومدم سمت خونه . تو راه یه پیامک ! بهم رسید و منم ماشین و کشیدم سمت راست و خیابون هم خلوت بود. .خاستم تو همون حالی که ماشین در حرکت بود جواب مختصری بدم دیدم یکی که سوار موتوره داره میزنه رو ماشین . میگه Ñ اقا اس ام اس بازیت گرفته . جوابشو ندادم . دوباره اومد بغلم میزنه تو شیشه میگه ... آقا ( البته آدم محترمی بوده که منو به اسم آقا خطاب میفرموده! ) با توام اس ام بازیت کرفته؟ گفتم بفرما آقا طوری نشده . ایندفعه دیگه با مشت و لگد افتاد به جون ماشینم و عربده می‌کشید مادر ننه ! وایستا که خواهر و مادرو استغفرالله... شیشه ها رو کشیدم بالا . یازو ول کن نبود .میومد جلوی ماشین و یه دفعه میزد رو ترمز . هی میخاستم پیاده شم و بهش حالی کنم این ATP ها که تو رشته‌های میوزینم هستن چه شفا بخشن براش و یه نسخه خوب براش تجویز کنم . یه مسافتی شاید حدود انقلاب تا آزادی( واحد متریک ما ) منو تعقیب کرد . دیگه ترافیک شد و اون با حرکات مارپیچ بسیار ماهرانه که توام با استفاده از واژگان صریح و دلنشینش بود مارو وادار به ایستادن نمود و به قول شاعر گفتنی خرامان خرامان اومد سمت ماشین بنده که پیاده شو که ایشالا برنامه‌های کانالهای ماهواره‌ای رو بر روی شما اجرا کنم . بنده هم ادرنالین خونم به صورت اور دز و تا حد سمی بالا رفته بود و بدم نمیومد رگ و ریشه ی بربری خورم رو نشونش بدم . اما یه لحظه دیدم پشت ماشین خالیه و دنده عقب و سمت راست کوچه خالی و ایشون هم به جای گل سمت بنده چندتایی سنگ پرتاب کردن و مردم رو که ایشون رو نگاه میکردن با حرکات موزون و اشعار موزون تر متعجب میساختن. خونه که رسیدم دیدم به به جای لگدهای ایشون رو میتونم هر روز ببینم و از اینکه چنین امضاهایی او با پا بلد هستن درج کنن مسرور شدیم .به بابا که ماجرا رو عرض کردیم ایشون گفتن در صورت ابراز معاشقه با ایشون یکی دو شب رو به امید خدا باید تو کلانتری و در کنار هم میگذروندین و بعد هم با استانت از خدای منان بعد از مدتها بگیر و ببند همدیگر رو باید در آغوش میفشردید و آشتی و احیانا دیه و .... فقط آرزو میگردم کاش قانون حق توحش رو مجلس بیشتر روش کار کنه.