۸ خرداد ۱۳۸۸

تولد

تقارن هميشگي زادروز جناب سعدي و جناب خودم رو به همه علي الخصوص قلم بدستان ( غيرمزدور ) ، شعرا ، نويسندگان ، ادب دوستان ، دانشمندان و غيره . تبريك عرض ميكنم
 . نكته جدي: از همه دوستاني كه منو مورد لطف قرار دادند سپاسگذارم . اين روزها آدم ميفهمه هنوز يه ذره يادي در ذهن و انشاالله مهري در دل دوستان جا گذاشته . همتونو دوست دارم
. نكته نيمه جدي : شيريني تولد هم هرجا امر بفرمائيد تقديم ميكنم . مراسم سورپرايز تولد آن مرحوم طبق سنت همه ساله در منزل پدر بزرگوار ايشان برگزار خواهد گرديد.
 . واما بعد
..... شناختن پيچيدگيهاي فوتبال علمي است كه بر همگان آشكار نيست و تنها افراد باهوش و استعدادي چون حقير ميتواند آنها را كشف و پي به عمق ماهيت آنها ببرد
. مصاحبه ديروز دوست خوبم جناب مايلي كهن و بازتاب آنها در جرايد حاوي نكات ارزشمندي است كه تنها و تنها چون مني آنها را ديده و ميشناسد . نكات اين داستان : فرض بفرماييد فوتبال نمونه كوچكي از جامعه ماست و مدير عامل و مربي و اينها هم هستند براي خودشون و تماشاگر هم ايرانيان فشرده تيم اس اس برد ميخواهد تا قهرمان شود . اما احساساتي بازي كردن باعث شده تا تيم جام رو دو دستي تقديم ذوبي ها كنه و دوباره چشم به افتادن جام از دست ذوبي
1.         جامعه يعني تماشاگر برد ميخواد و خودش رو محق اين برد ميدونه از پيش از شروع تاريخ ميلادي اومده استاديوم اما موقع بازي ساكت ميشه اما همچنان تعجب ميكنه چرا اين كره ايها 90 دقيقه تيمشونو با شور و حرارت تشويق ميكنن و چه انگيزه اي دارن تازه پيش از شروع تاريخ جهان و در عصر كرتاسه هم ماهيتي نداشتن
2.       اين جامعه ما از قبل از شروع بازي مربي خودشونو به شدت تشويق ميكنن و انگشت شصتشونو از قسمت راس بيضي استاديوم نشان قرينه خودشان در قسمت ديگر ميكنند و اصولا مربي ماهيت تيم و شهر و كشور و اصالت خانوادگي و يه دنيا آرزوها و تمنيات قلبي شونه .
3.    از دقيقه 0 تا 10 خسته شدن و ناي تشويق ندارن و اصولا همون تشويقي كه در زمان ديلميان انجام دادند براي بازي كفايت ميكنه و تيم بايد به روش چلسي و منچستر بازي كنه و مينشيند تا بازي كند و اصولا ديگه خودتون ميدونيد بازيگرا ما داريمتون اما نگاتون ميكنيم تا ببينيم چه ميكنيدا
4.       اين مربي هم نميدونه فوتبال يعني چه . يه ذره به اين بغل دستي ها غر زده و كمي صداي خود را بالا ميبرد تا صندلي جلويي وادار به تحريك بشه و از غفلت در بياد و چه بهتر شايد اون بتونه با صندلي اش تو مخ يكي از دست اندركاران تيم بكوبه .
5.     از دقيقه 20 ميشه صداي جمعيتهاي 10-20 نفري كه احترام خاصي به مربي تيم خودي و والده و همشيره ايشان دارند رو شنيد . اصلا چرا نبايد يه مربي بور باكلاس نشينه رو نيمكت . توپ و تانك و فشفشه رو خدا براي كي ساخته؟
6.      تيم احتياج به برد داره و كمي انگيزه ميخواد اما وقت رقصيدن مربي و بازيكن از سوي تماشاگران اعلام ميگردد و تيمي كه ميتونه قهرمان بشه آوار تماشاگران خودي روي سرش خراب ميشه و شانس مياره 10 -20 تا گل ديگه هم نوش جان نميكنه .اينجا بهترين كار درست انجام دادن وظيفه نيست بلكه بهترين و دم دست ترين وسيله ( غرزدن و ايراد گرفتن) معجزه خواهد نمود . همانطوزيكه هميشه گره گشا بوده!
7.     دقيقه 90+2 تماشاگران عزيز به چندگروه تقسيم شده و در عرض 3 سوت استاديوم راترك ميكنند . اصولا هميشه هيچ ! بازي از اين گندتر نديدن .وقتشون تلف ميشه مثل هميشه و هميشه جاي بهتري براي تخليه هيجاني وجود داره ولي از قضا همه جا همين وضعه .زود بايد برن خونه و شهرستان و پيگيري باخت مربوط به جنيان است و اصولا همين كه 3 روز زودتر اومدن استاديوم براي هفت پشتشون كافيه و بازهم القضا براي يازي بعد هم همين گزايا ( قضايا ) تكرار ميشه . خودمونيم همين بيهودگي ها زيباست

……….

ü   . روي ديگر سكه : تيم ميبازد چون بايد ببازد چرا؟ اگر نبازد كه ميبرد . اگر ببرد كه لابد شرايط خوب است . اگر خوب است كه تغيير ندهيم . اگر تغيير ندهيم كه پس مگه نون ما تو همين جابجايي ها نيست؟ آقاي قلعه نوعي "نوعي" اگر بماند دو ايراد اساسي دارد يك جام ديگه بدست خواهد آورد و محبوب تر خواهد شد و همچنين جاي پايش سفت تر .
خود مارو هم كله پا خواهد نمود بچه پايين شهري پررو ما خودمون آدمش كرديم حالا بياد واسه ما شاخ شه؟ تو اين قدو قواره ها نيست اصولا مربي وطني زياد جالب نيست چون پولشو با ريال ميگيره اما خارجكي خوبه با دلار ميگيره يه چيزي هم به ما ميماسه .لم كار مارو ميدونه و .... . اما اونهم بايد زود يره يه قرارداد ديگه با يه پورسانت عالي تر . پس بياريم زير پاشو زود خالي كنيم بره . مگه با پول و حقوق دولتي هم ميشه زندگي كرد؟ تماشاچي : اصولا چيز خوبي است . در سرما و گرما يار و مددكار ماست . هموست كه با فحش ناموس و كتك كاري انتقام مارو از دشمنان خواهد گرفت . اما خود ايشان چند نكته دارد
1.         اگر زياد رو بدهيم پررو ميگردد . اصلا به چه قانوني بايد داراي صندلي اختصاصي و امكانات باشد؟ چرا اين پررو هاي بي ادب بايد آموزش ببينند كه چطور تشويق و حمايت كنند . اون وقت اختيار كار رو از دست ما خواهند گرفت و فوتبال هي رشد ميكند و ما هي نارشد . اصولا چرا بايد تماشاچي تعيين كننده باشد؟مگه موقع قرارداد با بازيكن و مربي و سفرهاي خارج و كوفت و زهرمار حضور داره؟ تو خونه اش راحت لم داده همه بدبختي ها با ماست
2.       به اين تماشاچيها رو بديم ميخان بپرسن چرا 7-8 ميليارد ميتونيد بديد بازيكن و مربي اما همين قدر نميتونيد بديد براي ما امكانات رفاهي و استاديوم اختصاصي درست كنيد؟ همينه كه پررو ميشن ديگه . آخه يكي نيست بگه از كنار اين استاديوم چقدر ميشه خورد . اونهم در عرض چندين سال كه معلوم نيست سال ديگه باشيم يا همينا شعار بدن مارو بيرون بندازن . همين كه رنگ پيرهن تيم مورد علاگه( علاقه ) شونو ميبينن از سرشون هم زياده مربي : مربي خوب اونيه كه دير بياد و زود بره . يعني اولش ناز كنه و پول بيت المال زياد بخواد و بعدش پاپيچ نشه آدم فروشي كنه . ديگه رفاقت تموم شد به ديگه . هزينه هاي باشگاه داري: چرا خصوصي سازي بايد از فوتبال شروع شه؟ اين فوتبال مثل يه نوزاد ميمونه كه از شير مادر بگيريم ميميره . چه كاريه بريم درآمدزايي كنيم برا باشگاه . هوووووووووووه .
 همين بيت المال خوبه ديگه . شيرين باقلوا.به درك كه يكي از اين بيت المال آب براش اندازه سولاخ! آفتابه مياد يكي دريچه سد كرج. مهم اينه كه من منم و ميتونم بخورم و عطش دارم بقيه لابد ندارن. البته نميدونم با وجود رخداد اينهمه فجايع انساني اين سين چرا گير داده كه بره استاديوم. همينمون مونده بود والا دوست نازنينم مايلي كهن جان . لابد توهم اين چيزها رو ميبيني و مثل حقير ميسوزي و ميسازي .بازي ليورپول چلسي رو ميبيني و غصه ات ميگيره از زمين و زمان بازي و تماشاگر و داور و مديرو ونظم و اينا . برادر كمي هم فكر قلب خودت باش . برو ياد بگير از آب گل آلود ماهي بگيري

رهآورد سفر

در يادداشت هاي باقي مانده از يكي از شهيدان فکه آمده است: «امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم. آب را جيره بندي كرده ايم. نان را جيره بندي كرده ايم. عطش همه را هلاك كرده، همه را جز شهدا، كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند. ديگر شهدا تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات پسر فاطمه(س)

درد دل

این تعطیلات عید رو که اینقدر برای اومدنش لحظه شماری میکردم هم اومد . از بچگی یه حس و حال خیلی خوبی داشتم نسبت بهش . الان یه فرق مختصری کرده و اونهم اینه که دیگه اونجوریا هم شادم نمیکنه و سعی میکنم بیشتر استراحت کنم و خوش باشم با خانواده . میشه بشینم پای تلویزیون و فیلم نامادری و مومیایی و مامور انتقال و اینا رو نگاه کنم که الحق و والانصاف کلی مسایل رو یاد آدم میدن .از کتک کاری و دعوای زن و شوهرو اسلحه کشی و... ذهن آدم انباشته میشه و آخر شب هم اعصاب معصاب رو داغون میکنن و باید تو خواب با اجنه و بروس لی و ارنولد مشغول باشی . یه کار دیگه هم درس خوندنه که ایشالا بعد تعطیلات استارت میخوره بعدشم همین وبلاگه که خیلی بی معرفتی کردم بهش و کم سر زدم . اما بدجایی هم نیست . بندرگاه آرامش دریای طوفانی منه . سعی میکنم تو این چند روزه جبران مافات بکنم . میخام جاهایی برم که تا بحال نتونستم برم . چیزهایی رو تجربه کنم که تا حالا فرصت نشده بود تجربه کنم . فکر میکنم خیلی شهرها و خیلی جاهای دیدنی هست که باید یرم و ببینم. فردا مگه زن و بچه میذارن آدم تکون بخوره؟ چند روز پیش باز از کنار مدرسه کذایی ام رد شدم و خاطرات ریز و درشتش برام زنده شد و دور از چشم جناب دو سه تا کهیر بدجور هم زدم . یاد یه خاطره افتادم که الآنه میگمش : کلاس چهارم ابتدایی بودم . امتحان ریاضی داشتیم . طبق معمول زودتر از همه جوابها رو نوشتم به آقای گلستانی گفتم آقااجازه تموم شد . فکر کنم حال نداشت بیاد بگیرتش . گفت همه رو یه دفعه میگیرم . یاد بعد از ظهرو کردم که بابا میخاد بیاد . اون سالها بابا میرفت سوسنگرد . موقع اومدنشو میگفت و من و برادرم میرفتیم سر خیابون منتظرش میموندیم . البته یه چند ساعتی که میگذشت یادمون میرفت و اونقدر بازی میکردیم که شب میشد و میومدیم خونه و اگه بابا نمیومد دوباره روز از نو روزی از نو . بگذریم ..... تو حس و حال خودم بودم که یه دفعه آقای گلستانی صدام کرد . همه برگشتن و منو نگاه کردن . گفت کجایی؟ من حول شدم . بعد همه برو بچ کلاس زدن زیر خنده . اونهم جو گرفتش و ادامه داد زیاد فکر نکن یا خودش میاد یا جسدش. این گوشه لبم شروع کرد به لرزیدن و یه دفعه دنیا رو سرم خراب شد . منم که دیگه رسیده بودم به سن مردونگی و بزرگی و اینا . افت داشت برام گریه کنم . اما هرچی زور زدم نشد که نشد . دیگه بغضه ترکید و آبرو حیثیته رفت . یکی از بچه ها گفت : ایزه ( اجازه ) آقا . باباش جبس( جبهه است ) . بنده خدا جا خورد . گفت بلندشو برو سرو روتو آب بزن . خلاصه رفتم اما دیگه روم نمیشد برگردم تو کلاس . وایستادم دم در کلاس زنگ بخوره برم خونه . اقامون ! اومد دم در کلاس و کلی نازمو کشید و عذر خواهی کرد . بعد هم گفتم تو کلاس نمیام . زنگ که خورد بچه ها دورمو گرفتن و سوال پیچم کردن . منم که غرورم شکسته شده بود تا دم در خونه رو دویدم تا با کسی حرف نزنم .............. دلم بدجور گرفته بود . خیلی دلم میخواست برم جنوب . ببیم مقتل چیه . شهیدا کجا مرگ رو دیدن . من فقط میتونم برم اونجا رو ببینم . اما اینکه چه احساسی داشتن اون موقع هرگز. دوست دارم برای حتی چند ساعت هم شده بعد سالها از پرکشیدنشون ببینم کجا تو خاک و خون غلطیدند . گفتن از اون روزها خیلی سخته . اما آرزویی بود که خدا بخواد بعد سالها میخام بهش برسم . چطور تونستن از خانه و شهرو کوچه و زن و بچه بگذرن . خدایا تو لحظه های وداع با زندگی چطور همه چیز از جلوی چشماشون گذر کرد ؟ چطور راهی رو رفتن که میدونستن بازگشتی توش نیست ؟ چطور دل شستند از همه کس و همه چیز. اونها مگه جدای از من ها بودند؟ چرا دل نمیکنیم؟ چرا دل کندند؟ چرا نمیگذریم از آپارتمانهای شیکمون و ماشینهای لوکسمون ؟ جونمون بسته است به پرادو و باغچه شمیرانمون؟ چرا بسته شدیم به اضافه کار سرماه و کورس گذاشتیم برای شرکت تو پارتی و مد و پز و ........ خدایا اینها کی بودند؟ خوابی بودند که تو ذهنمون اومدن و رفتن؟ یا حقیقتی بودند که زود فراموش شدند؟ خدایا چقدر گذاشتن و گذشتن سخته............... چرا نسل اونها تمام شد . دیگه حالم بهم میخوره از آدمهای بی هویتی که هیچ نیستند. اگر ماشین و خونه و پولشونو بگیری هیچ چیزی نیستن . هیچ ارزشی درونشون نمیتونی پیدا کنی . میخام چند روزی برم . میخام شاید برای یه عمر قوت قلب جذب کنم بذارمش تو کوهانم ! چه میدونم شاید کمی دیرتر فراموش کنم انسانیت رو .......... شاید خاطرات کودکی ام و غم دوری پدر و غصه های سالهای فراق مادر زنده شدند . شاید برگردم به روزهایی که خانواده ها و جمع ها روح داشت . به روزگاری که ارزش تو ایثار بود و آارزو بازگشت عزیز.رویایی که برای بسیاری تعبیر نشد ......... دوست دارم برم کنار بستر خفته هایی که در رویای ابدی شون زندگی میکنن . رویایی که ریا توش جایی نداشت .ایثار جان و زندگی رو یادمون دادند اما حتی نگاهها رو از هم دریغ میکنیم. باید برم . سفر رو آغاز میکنم . از درون خود . از پستوی خاطرات خاک خورده تا جایی که نمیدانم .
یکی دو ساعت مونده به تحویل سال و انقلابی چون انقلاب طبیعت در ما پدیدار گشته. نیم نگاهی به سالی که گذشت و دیده ای به سال جدید . تا درسی بگیرم از اشتباهات دیروز برای ساختن فردایی سبز سالی 87 سال ماجراجویی بود اما ارام . روزهای پر کشش و شبهایی پرسکوت . غوطه ور در دریاهای طوفانی اما قایق کوچک درونم آرام . شاید هم کمی ملال آور...... خدایا شاید تقدیرها را کنون مقدر میسازی آرزو میکنم

سالی پر از ارامش و خرمی و زیبایی برای همگان . میخواهم قلبی در سال نو رنجور نشه . اشکی جز از سر شوق ریخته نشه .

خدایا از تو میخاهم

ناجیی باشی برای اسیران دربند کسانی که در اسارت خانواده های نالایق اند. انسانهایی که در بند مد و ایام خوش دیگرانند و اغاز عمر رو به انتهای آن وصله میزنند بی آنکه لذتی از گذر آن ببرند شفایی عنایت کن به بیمارانی که زندگیشان تنها به معجزا ای از سوی تو گره خورده به کسانی که دانسته و نادانسته در سیاهی اعتیاد غوطه ور شده اند قلبها را سرشار کن از عشق و محبت تا دوست بداریم همانگونه که طالبیم دوستمان بدارند. صبری زیبا عنایت کن به خانواده هایی که عزیز و دلبندشان دربرون نیست

خداوندا:

فرانک و مسعود جایشان درکنار ما خالیه . امیدوارم تا زمانی که باز هم دور هم جمع بشیم نذاری دلشون بگیره
البته مثل .... کابلی دوصدتا هم پروگرام داشتم برای سال جدید اما چند تاشو میگم تا ببینید که من چه پسر خوبی شدم یکی اینکه میخام امسال تخصص قبول شم ديم اینکه میخام با قلبم زندگی کنم وبه قول شاعر گفتنی تصمیم بزرگه رو با قلبم بگیرم و کوچیک تر رو با مغزم ( البته اگه چیزی مونده باشه ) مییخام سپاسگذار و شاکر باشم از خدایی که اینمه خوبی رو تو زندگی من قرار داد ( فقط قیافه و مغز خوب نداد که اونهم بیخیال چه کار میشه کرد ). از دوستان و همکاران و خانواده ای که داشتن هرکدومشون به تنهایی نعمت بزرگی هستن برام و هرکدوم شاخه گلی هستند که زندگیمو مبدل به گلستان کردند.
و یکدنیا آرزوهای خوب و انرژی های مثبت برای همه
در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمانت را یافتم

و شبم پرستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریکترین شبها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشمهایت

برای لبهایم با لبهایت

با تنت برای تنم آواز خواندی

من با چشمها و لبهایت انس گرفتم , با تنت انس گرفتم

صدایت میزنم

گوش بده

قلبم صدایت می زند

شب گرداگردم حصار کشیده است

من به ((تو)) نگاه میکنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سر چشمه دریاهاست/

تحول!!

/* /*]]-->*/ یک دو صدتایی نقطه نظر داشتم برای منقلب گردیدن زتدگانی تا بکار ببندم و بشم چهر ای متمدن و روشنفکر این ریشهای تا زانو رسیده را در قدم اول بتراشم که مانع روشنفکری ماست اما تیغش از کجا بیارم . خداوند خواست و این جورج بوش حمله نمود به این موطن ما و ما رو با افکار جدیده آشنا نمود . اصلا چه میگفتن خشانت بد است و مانع تعالی بشر است . اگر این آقایه بوش حمله نمی نمود ما چطور متوجه میگردیدیم که ریش مانع روشن بینی و تمدن ماست . این طالبان مگر گوذاشته ما با این ابزار تمدن ساز آشنا گردیم؟ من با داشتن 5 کلاس سواد چه چیزی از همنوعان خود در ینگه دنیا کم دارم؟ مگر آنجا همه در سطح اجتهاد بسر میبرن . سواد دارن من هم دارم . یک صد تا برنامه دارم که به امید خدا از هر پروگرامی بهتر میباشد و خاک برسر کسی که به نتایج ما نرسیده باشه . در ضمن اعلام میداریم هرکس هر مخالفتی با ما نماید به پنجه پا بر روی ابروانش لگد میزنیم تا عبرتی باشد برای افکار هرزه ی دیگران . 1 – از امروز ساعت 10 تمامی صحبتهای لو لول باطل و تنها گفتمانهای های لول در میکنیم . هیچ کس حق ندارد در مقابل ما صحبت های چیپ نماید . 2 – کنار گذاشتن گیوه و خرید کفشهای نوک تیز و کت و شلوار همراه کراوات که عمری آنها را مایه خفت میدانستیم . اما اون موقع هم عقب مانده نبودیم . آنموقع هم به کسی مربوط نیست که چه بودیم . 3 – مصافحه نمودن با بانوان و حتی شاید کمی هم بیشتر البته تا هرجا که بشود و درست تشخیص بدهیم نیز یکی از مظاهر غربگرایی ما میباشد و اگر کسی بگوید ما خواب نما شده ایم و مایی که دیدن نوک دماغ خانومان رو هم از مظاهر فساد و هرزگی میدانستیم چه شده است که انقلابی در ما شده است خواهیم گفت بتوچه مگر اختیار افکار ما دست شومایه؟ اگر هم کسی بگوید تو که خیلی معتقد سرسختی در تنبیه نسوان چنینی بوده ای چگونه گردیده است که اهل تساهل گردیده ای پاسخ ما همان لگد بر ابروان و چشمان طرف خواهد بود . 4 – اختیار نمودن دوشیزه ای باکره به عنوان زووجه برای خود که نشانگر عمق افکار روشن بینی ما باشد . البته با خود تامل نمودیم اگر امریکن بالرین باشه بیتره . اما اگر هم نباشه مکتب رفته باشه . بتوچه که ما با سواددار شودن ضعیفگان مخالفت مینمودیم و آنها را کتک میزدیم . اصلا مگر حرف مارا به پشگل هم حساب کردن که حالا مدعیند . 5 – مسواک زدن شستن دهان با دهان شویه و شستن دستها بمدت 15 دقیقه با آب جوش الحراره . هرچند در قبلها هپلی نام گرفته بودیم اما مثل اینکه دنیای جدید آمریکی قبول نداره این بوی ناشتای دهان مارا و شاید بالرین من که الهی قربانش بگردم مرا نپسنده . 6 – اتشار کتابی با مضمون لاو و عشقولانه . شاید کسی که مارا نمیشناخته بداند که ما چقدر رقیق القلب بوده ایم و کسانی هم که مارا میشناسن ... لقشون . بهتر است مارا فراموش کنند . مهم اندیشه های متمدن ماست که بعد 47 سال بروز نموده شده. 7 – مهاجرت به ایران که میگویند کشور زیبایی میباشد . من حتی ایران رو هم قبول ندارم . اما چه کار کنم که دنیا قدر من تازه بدوران رسیده را نمیدوند. این روستای تریاک آباد پدرم در سجلی ما چونان وصله ای است بر تمدن ما . گرچه پدرم به کابل آمد تا تمدن دار گردد اما ما کجا کابل کجا . ما لیاقتمان پاریس میباشه نه تریاک آباد و کابل آباد . به خود قول میدهیم خاطرات اینجا را در همینجا دفن نماییم . البته این عرض اندام ما باید در تاریخ ثبت گرده اما جان هرکی دوست داری به رویمان نیار که دلخور میگردیم . 8 – کمک به ننه و اقا . چرا که ممکن است کسی روزگاری مامی و پاپی مارا بیابه و بداند اصل و نسب ما کیه . این دو که با ضرب کتک و چاقو متمدن نگردیدن شاید با کمی حقه بازی خرشان نمودیم تا جلوه ی آدمیزاد متمدن گرفتن و هکذاست برادران و خواهران که آخریها را کاش زنده بگور میکردیم . اما کاری داریم که خودشان به خودشان لطمه بزنن . ضعیفگان بی همه چیز 9 – خریدن دوچرخه دسته موتوری و شطرنج و بیلیارد در اولویت میباشه تا بالرین مارو زودتر پسند نمایه . 10 – کتک زدن و بعد ترک آدمای خشنی که گرداگرد ما بودن تا همه بدانن ما دیگر چهره ی خشن نداریم ؛ و به جان بالرین خودمون هرکه یاد آوری نمایه که ما چه بودیم حسابش با کرم الکاتبین میباشه . 11 – این برنامه به محض نوشتن ما لازم الاجرا میباشه و به جان خودمون هر کس که ایرادی بگیره بر اندام و قیافه ما؛ داغی که بر الاغمان مینهادیم بر وی خواهیم گذاشت تا بداند ما چقدر قوی و روشنفکریم 12 – این ضعیفه کیه که داره شادمانی میکنه ......... این شلاق ما کجایه . ...... بالرین ما فرق داره نادان........ما برویم اعمال مدیریت نماییم......

فی البداهه

به آسمان مینگرم جایی که باید بروم تا ابدیت

چه سفید است

معلم عزیزم روزت مبارک!

چه روز زیباییه امروز. از صبح که بیدار شدم شور و شعف خاصی داشتم برای اینکه زودتر برم دست معلمهای گذشته ام رو ببوسم . اما حیف پیداشون نکردم . البته بر همگان واضح و مبرهن است که معلمی چه شغل خوب و مقدسی است اما من نمیدونم چرا وقتی یاد دوران تحصیلم تو مدرسه و دبیرستان میفتم کهیر میزنم . کافیه فقط بر حسب اتفاق از جلوی درب مدسه سابقم رد بشم . تا 5-6 روز عصبیم و شب کابوس میبینم ! البته مطمئنم که این مشکل منه والا مگه میشه خدای ناکرده این اشکال زبونم لال از طرف معلم و ناظم و اهالی محترم آموزش و پرورش باشه؟ اگه مشکل از اونا بود یک سال و دو سال از طرف ایشون بوده نه اینکه 12 سال همه اشتباه کنن و نتیجه میگیریم که مشکل از ما بوده و بس . اولین خاطرات مدرسه ام از چوب نوازشگر آقای شهپر عزیزمه که من قدر اون شیلنگ هاشو ندونستم. کاش الان میتونستم کمی از محبتهای اون مرد با صلابت رو که جامعه قدرشو ندونست رو جبران میکردم. میگم جامعه ندونست چون واقعا ندونست. میگید چرا؟ خوب جای همچون ادمی تو مدرسه نبود ، یعنی استعدادش هدر میرفت . بنده خدا شاید 2-3 هزار سال دیر بدنیا اومده بود. شاید اگه زمان رستم دستان بود یا زمان کورش و داریوش بود میتونست حالی کنه که چرخوندن گرز یعنی چی . اما به اجبار تاریخ فرتی افتاد عصر به قول الوین تافلر موج سوم که مجبور بود تو یه موسسه ای این خیانتکارای اینده رو سرکوب کنه. آخی! الهی آقا شهپر! زنگ که میخورد یه دستش شیلنگ بود و با یه دست دیگش پس گردنی میزد و با یک پاش تعادلشو حین دویدن حفظ میکرد و با یه پای دیگش لطف میکردن قسمت تحتانی بچه ها رو تروما وارد میساختن! یادمه کلاس اول ابتدایی بودم . با بچه ها داشتیم لوله بازی! میکردیم . یه لحظه دیدم بچه های مدرسه دارن میدوئن . منم طبق نادانی بچه ها و اینکه برام جا نیفتاده بود یه مرد جنتلمن با شخصیت نباید عین آدهای امی بدوئه هوس کردم بدوئم . خیلی باحال بود میدوییدیم و میخندیدیم . یه دفعه احساس کردم یخ شدم . چشام سیاهی رفت و عین این اسبهای مسابقه که میخورن زمین ولو شدم روی زمین و چارچرخم رفت هوا! یکی دوثانیه بعد گوشه چشمم رو باز کردم دیدم در ادامه ی نصایح پدر دومم ! در حال ادب شدن به روش پست کتکیسم توسط ناظم محترم و وسیله کمک اموزشی ایشون یعنی کابل فشار قوی هستم که بعدها فهمیدم همین کابلها چه حجم اطلاعاتی رو میتونن از خودشون عبور بدن و شانس با من یار بود که ایشون هنوز مطالعاتی در زمینه فیبرهای نوری نداشتن! اینجور آدمها که زندگیشون رو گذاشته بودن در راه تربیت نسل اینده مملکت خوشبختانه کم نبودند. آقای مستاجری عزیزم رو هنوز یادم نمیره . همینجا کمال تشکر رو از مسئولان اموزش پرورش میکنم که با انتخاب این انسان ورزشکار سهم عظیمی در بهبود و ارتقاء نمیدونم چی چی داشتن . اسم این ورزشکار نمونه که میومد افراد بزهکار و اوباش کلاس اولی و دومی خودشونو خیس میکردن و اونایی هم که درسشون خوب بود با کمی تخفیف، سکته ناقص میزدن . اما بچه های سال بالایی! باید آدم میشدن ، چه خودشونو خراب میکردن چه نمیکردن ، چه سکته میزدن ، چه میمردن . اصلا کتکشونو بخورن بزارن به حساب سالهای آینده که دیگه کتک نمیخورن. من شده بودم مامور انتظامات و طبق مراسم خاصی که بهمون گوشزد کرده بودن که در سن 10 سالگی دیگه مرد شدیم ! بازوبند سفید رو بهمون اهدا کردن. یه بار آقا درخشان منو گذاشت مامور ماسه های گوشه مدرسه که بچه های بی ادب مدرسه به اون منطقه ممنوعه وارد نشن .منم رفتم بالای تل ماسه ای و با زبون خوش که حالا میفهمم این زبون زبان شیاطینه از بچه ها خواهش میکردم که بالای ماسه ها نیان. دیدم اون شیر مرد تنوره کشان داره میاد سمت من . سینمو صاف کردم و ژست گرفتم که بابا ما هم مسئولیت حالیمونه و آدم وظیفه شناسی هستیم و این حرفا . ایشون اومدن و با غضب پرسیدن اون بالا چه .. میخوری من قفل کردم! ایشون امدن و منو پرت فرمودن پایین و تا خود دفتر مدرسه ادب رو به صورت فشرده بهم یاد دادن . دم دفتر آقای درخشان رو که دیدم بهش ماجرا رو گفتم و ایشون هم شفیع بنده شد و آقای مستاجری هم چون مرام ورزشکاری داشت به این نکته اشاره کرد که اشکال نداره . بزرگ میشی یادت میره . و باز هم بر همگان واضح و مبرهن است که ما خودمان مشکل داریم که این همه بزرگ شدیم ولی هنوز این ماجرا ها رو بعد از این همه سال با تمام جزییات یادمونه! یکی دیگه از خاطراتمون مربوط به کلاس اول راهنماییه که دیگه از بس مرد شده بودیم کم مونده بود پیر مرد شیم . آقای چاییده معلم حرفه و فن در اولین روزمهر ماه سخنرانی مبسوطی از اینکه ما بزرگ شدیم ارائه دادن و گفتن کارنامه همه مارو دیدن و از اونایی که درسشون خوبه انتظارات خاصی دارند و بعد از اینکه یکی از بچه ها برای دستشویی رفتن اجازه خواست به این نکته ظریف اشاره کردن( البته کمی تا قسمتی با توپ و تشر ) که به هیچ عنوان هیچ کسی نباید اجازه دستشویی رفتن بخواد و همه کارو اول بکنید والا.... این زهرماری Diarrhea ما هم بعد از 12 سال گرفت . گلاب به روتون هی میرفت بالا میزد به غدد صنوبری مخمون میومد پایین میخورد به processus medialis tuberis calcanei (یادم نیست این استخون کجا بود و فقط به خاطر زیبایی اسمش یادم مونده اما منظورم کف پا بود!) بگذریم ... دیگه فقط میدیدم که این آقا فقط لباش به هم میخوره و لابد منو با اسم کوچیک هم میشناسه و یه موقع سابقه ی 5 سالمو با یه اجازه خراب نکنم. دقایق برام به سختی میگذشت . انگار این زنگ لعنتی قرار نبود بخوره . به قول شفیعی ورزش و مردم زمان به کندی برای من میگذشت و به سرعت برای معلم مربوطه! خلاصه 5 دقیقه مونده بود به زنگ اخر. ساعت 4:55 دقیقه رو نشون میداد که ناخودآگاه بلند شدم و با اشکی که در چشمانم موج میزد گفتم آقا حالمون بده بریم دستشویی (این قسمت با ریتم آه و ناله همرام بود مثل فیلمهای هندی که التماس میکنن اجازه بدبد ما ازدواح کنیم و الا میمیریم) . نطق یک ساعته ایشون خراب شد و با حالتی متعجبانه گفت برو! من سنگینی 30 نفر از همکلاسی ها رو احساس کردم ولی خودم رو پرت کردم بیرون و حیاط و مابقی قضایا و ..... یکی دیگه از خاطرات زیبای من مربوط به این میباشد که چون بچه بی تربیتی بودم و همش میخندیدم سهمیه کتک داشتم . جالبه نه ؟ یه بچه ای که سنش شده دو رقمی مگه باید بخنده؟ اصلا این همه مسایل و ما بی خیال جامعه و مردم باید بیخود که نه اما سر موضوع کوچکی مثل مشابه بودن لغت اندام با فامیل بغلی ( یعنی بغل دستی! )ام که اسمش مرتضی اندام بود باید بخندیم و لطف معلمهای عزیزمون این بود که مارو دار نمیزدن و به همون کتک بسنده میکردن و یا اصلا مگه در هنگام درس علوم ؛ قسمت مکانیک جامدات! دوم راهنمایی، 30 نفر از شنیدن کلمه پیستون باید بخندن؟ ای وای... اصلا ما آدمهای عقب مونده ای بودیم وقتی یه معلم همشهری به جغرافی میگفت جورابی ! میخندیدیم . و ایشون همیشه به خاطر صدای ششدانگ و لهجه ی شیرینشان امتحان دیکته رو قرائت میکردن و بعدها فهمیدیم که عاقبت اندیشی اهای مدرسه بوده که خواستند ما با گویشهای موجود آشنا بشیم و نمره مهم نیست بلکه نمیدونم چی مهمه...... روزهایی که رفتیم سربازی همه مینالیدن از این محیط خشک و امرو نهی و زورگویی . دکتر خطی خیلی ناراحت بود از اینکه بهش شیفت میچپونن" عذر میخام اگه لفظ دیگه ای پیدا نکردم که منظورش رو کامل برسونه " اما من بهش خیلی منطقی توضیح دادم ما تجربه های بسیار تلختری در لابلای شیارهای مغزمون داریم و خوبی این دوران اینه که حداقل کتک نمیخوریم و بعد از تعاملی که باهاشون داشتم ایشون به این نتیجه رسیدن که باید بره دست فرماندشو ببوسه و نمیدونستن دکتر رسولی اینقدر ناز بوده و قص علی هذا. به قول یکی از دوستان معلم ها هم مثل مردها میمونن فقط 99 درصد اسم یک درصد بقیه رو خراب کردن! منم به نوبه ی خودم اینروز رو به همه این دلبندها تبریک میگم و امیدوارم محبتهاشون یه روز جبران بشه . انشاالله *این مطلب نمیدونم به چه علتی پاک شده بود دوباره گذاشتمش*23emu.gif

دریغا وطن

جلوی درب منزل هستم . جوانی 29-30 ساله از چند تا درب بالاتر داره میاد رو به پایین. انگار داره میاد سمت من . کمی مکث میکنم . بلوزو شلوار جین پوشیده و سفیدروست و کمی هم چاقه. درسته با من کار داره . سلامی میده و منم مودبانه جوابشو میدم ............... بعله اونم پول میخواد. همه جورشو دیده بودم غیر از اینجوری. اکثراٌ آدمای اینچنینی مندرس پوش لاغر بودند که داد میزده معتادن . میگه اومدم اینجا از شهرستان و پولمو گم کردم میگم از کجا اومدی و مثل همیشه میپیچونمش. رادیو محمد نوری داره میخونه :" ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ، رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ..." . عکس شهدا و فیلمهاشون هم رو صدای اون گذاشتن . میرم تو فکر . خدایا چرا اینطور شدیم ؟ چرا همه کاهامون شده خباثت و بدطینتی؟ کجای این تاریخ قرار گرفته ایم . آیا کم زحمت کشیدیم ؟ ایا این همه جان و خون که برای کشور و ملتمون دادیم کم نبود؟ کسایی رو از دست دادیم که داشتنش برای یک کشور نقطه ی اتکا بود . پیش خودم فکر میکنم در اوج جوانی و تکاملم 2 سال برای کشورم رفتم سربازی 2 سالی که میتونستم پرواز کنم به سوی ارزوها و رویاهام . چه شوری داشتم و چه حس خوبی که پاسدار مرزو بوم کشورم هستم و دشمن از ترس امثال من جرات نمیکنه نگاه چب به مملکت و ناموسم بکنه!! وقتی سربازی تموم شد وبرگشتم دیدم نه از این خبرهام نبوده . هرکسی که تو این سیستمهای فکری نبوده خیلی موفق تر بوده . اما باز میگفتم من که دو سال عمرمو دادم پس شهید باکری شهیدآوینی شهید چمران و کاظمی و ...... اونا چی اونا که همه چیزشونو عمرشونو پدر و مادر و همسرو بچه و همه چیزشونو گذاشتن و رفتن . اما..... دچار یاس فلسفی شدم . اگه اونا هم میدونستن که چه آدمای بی مرام و بی معرفتی بعد از اونا پا تو عرصه میذارن....... خدایا چرا ما به اینجا رسیدیم؟ همه شدن کاسب و دلال . همه دارن از مکیدن خون همنوع هاشون ارتزاق میکنن درست مثل این فیلمهایی که گوشت همدیگرو میخورن . اگه اون تو دنیای سینماست اما این سر قضیه تو عالم معناست . بعضی روزها آرزو میکنم کاش مثل ایه های قرآن یه عذابی بیاد و همه رو ریزو درشت و هرکسی که آلوده ی این کثیف کاریها شده برداره و ببره اما انگار خدا هم از دست این جماعت یه ستوه اومده. اکثرا نماز میخونن روزه میگیرن و ادعاشون دیگه رو زمین بند نیست . وقتی نگاه میکنم به جامعه تحصیل کرده که تو جوونیش نه به کاباره رفت و نه عیش و نوش کرد و نه مثل زاهدنماها خون مردم رو به شیشه گرفت و آرزوی ساختن سرزمینش رو داشت اما بلد نیست که مثل آقایون کسب درآمد کنه، از هر چی ایرانیه بدم میاد. یه نگاهی بندازیم به گلزار شهدا . من هیچ ادعایی در مورد نزدیکی فکری با کسایی که دم از اونا میزنن ندارم و نمیخوام وارد مسایل کلیشه ای بشم . اما برای چی بزرگترین و پرشکوهترین صحنه های تاریخ ایران رو ساختن ؟ برای حجاب دخترای 14- 15 ساله؟ نه! معنای انقلاب رو از اونایی یاد بگیریم که درست فکر کردن و درست عمل کردن . اما .... دیگه شکمهامون از حرام پر شده . سر هر چیزی حاضریم معامله کنیم . اگه سیگارو 10 نفر وارد میکنن و سالی چند میلیون به جیب میزنن نوش جونشون ، اگه واردات برنج و چای و فلان و فلان دست چند نفره ای ول دمشون گرم . اقا بخورید و ببرید که حق این جماعت همینه . مگه ما کمتر از اونا حرامخواریم ؟ مگه در عرض دوسه ماه و 5-6 ماه روی خونه ی تو چه حرکتی انجام شده که چند میلیون باید قیمتش اضافه بشه؟ خوب همه گرون کردن تو هم بکن . مگه تو تاریخ کسایی نبودن که چون همه لواط کار بودن اونا هم باید تو اون جامعه زندگی میکردن و باید بالاخره عقب نمیموندن؟ هزینه ی این همه حرامخواری و خیانت به مملکت رو کی باید بده؟ نسل جوونی که گیر کرده تو انبوه اشتباه و بدذاتی نسل قبل. وای و مصیبت به 2 تا جوونی که خدای ناکرده مثل اکثریت قریب به اتفاق جوونا تحصیل کرده باشن و زبونم لال همدیگه رو بخوان . هزار خوان رستم جلوی پاشون میذارن. امامگه کشورایی که کفر از سر و روشون میباره!! هم مثل ما هستن ؟ کافیه که اراده کنن برای زندگی مشترک یه کلیسا و زندگی . اما نسل سوخته ی ما باید کفش پولادی بپوشه و شروع کن جنگ خوانمانسوزو... مشاوره با پدرو مادر. مراسم خواستگاری برای ادا در اورن که ما رسم و رسوم و اداب رو بلدیم و به شما احترام و ارادت خواصی داریم . نامزدنگ! که: ما پولمون که از پارو بالا میره مال شماست و شما صاحب تمام جانها و مالهای منی .تو هر مراسم اسلامی که باید به اثبات برسونی مومن به تمام معنی هستی و سنن ایرانی که بابا جون تمدن چندین هزارساله ایران برای ماست. مراسم عقدو حنابندون و خداقسمت همه بکنه با این همه سختی که البه به خاطر حلاوت عروسیه و حالا یافتن سرپناه . اینها گوشه ای بود از تمدنی که نیاکان ما به جای گذاشتن .روزی که انقلاب کردیم شعارمون این بود که ما هیچی از گذشتمونو نمیخواهیم ما میخواهیم خودمان بسازیم و توان بالقومونو به فعل برسونیم . 8 سال تمام برای آرمانمون جنگیدیم اما نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود . به دام خودمون اسیریم . چرا همه برای زنده موندن باید به سمت ایندیویژولیسم و فرد گرایی اونم به بدترین شکلو حالتش بریم؟ چرا سرمایه های مملکت دیگه تو افکار و اذهان فرهیختگان نیست ؟ چرا ؟ واقعا چرا هر کسی که آرمانهای متعالی تر و نکوتری داره باید به ورطه ی نیستی و فلاکت بیفته و متاسفانه و صد متاسفانه دلالها و حرامخوارها هر روز اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنند و پررو تر و وقیح تر بشن؟ چرا کسی بعد از 20 سال درس خواندن مدام و یه نفس و 2 سال خدمت برای همین مرزو بوم باید از صفر و در دوران جدید استعمار خودی از زیر صفر شروع بکنه ؟ ایا دلالی و معامله بر سر چیزی که از اول تا اخرش هیچگونه ارزشی برای مردم نداره بهتره یا پرداختن به افکاری که زایاست وهمیشه بالنده ؟ یاد اون جوانک میفتم . بلند میشم تا به اندازه ی وسعم کمکی بکنم . خدا رو شکر میکنم که هیچ ندارم و حسابم پیشش پاک است تا دم در میروم هنوز محمد نوری میخواند . جوانک نیست . منهم به وسع خودم دلسنگ شده ام ......