این تعطیلات عید رو که اینقدر برای اومدنش لحظه شماری میکردم هم اومد . از بچگی یه حس و حال خیلی خوبی داشتم نسبت بهش . الان یه فرق مختصری کرده و اونهم اینه که دیگه اونجوریا هم شادم نمیکنه و سعی میکنم بیشتر استراحت کنم و خوش باشم با خانواده .
میشه بشینم پای تلویزیون و فیلم نامادری و مومیایی و مامور انتقال و اینا رو نگاه کنم که الحق و والانصاف کلی مسایل رو یاد آدم میدن .از کتک کاری و دعوای زن و شوهرو اسلحه کشی و... ذهن آدم انباشته میشه و آخر شب هم اعصاب معصاب رو داغون میکنن و باید تو خواب با اجنه و بروس لی و ارنولد مشغول باشی .
یه کار دیگه هم درس خوندنه که ایشالا بعد تعطیلات استارت میخوره
بعدشم همین وبلاگه که خیلی بی معرفتی کردم بهش و کم سر زدم . اما بدجایی هم نیست . بندرگاه آرامش دریای طوفانی منه . سعی میکنم تو این چند روزه جبران مافات بکنم .
میخام جاهایی برم که تا بحال نتونستم برم . چیزهایی رو تجربه کنم که تا حالا فرصت نشده بود تجربه کنم . فکر میکنم خیلی شهرها و خیلی جاهای دیدنی هست که باید یرم و ببینم. فردا مگه زن و بچه میذارن آدم تکون بخوره؟
چند روز پیش باز از کنار مدرسه کذایی ام رد شدم و خاطرات ریز و درشتش برام زنده شد و دور از چشم جناب دو سه تا کهیر بدجور هم زدم .
یاد یه خاطره افتادم که الآنه میگمش :
کلاس چهارم ابتدایی بودم . امتحان ریاضی داشتیم . طبق معمول زودتر از همه جوابها رو نوشتم به آقای گلستانی گفتم آقااجازه تموم شد . فکر کنم حال نداشت بیاد بگیرتش . گفت همه رو یه دفعه میگیرم . یاد بعد از ظهرو کردم که بابا میخاد بیاد . اون سالها بابا میرفت سوسنگرد . موقع اومدنشو میگفت و من و برادرم میرفتیم سر خیابون منتظرش میموندیم . البته یه چند ساعتی که میگذشت یادمون میرفت و اونقدر بازی میکردیم که شب میشد و میومدیم خونه و اگه بابا نمیومد دوباره روز از نو روزی از نو .
بگذریم .....
تو حس و حال خودم بودم که یه دفعه آقای گلستانی صدام کرد . همه برگشتن و منو نگاه کردن . گفت کجایی؟ من حول شدم . بعد همه برو بچ کلاس زدن زیر خنده . اونهم جو گرفتش و ادامه داد زیاد فکر نکن یا خودش میاد یا جسدش. این گوشه لبم شروع کرد به لرزیدن و یه دفعه دنیا رو سرم خراب شد . منم که دیگه رسیده بودم به سن مردونگی و بزرگی و اینا . افت داشت برام گریه کنم . اما هرچی زور زدم نشد که نشد . دیگه بغضه ترکید و آبرو حیثیته رفت . یکی از بچه ها گفت : ایزه ( اجازه ) آقا . باباش جبس( جبهه است ) . بنده خدا جا خورد . گفت بلندشو برو سرو روتو آب بزن . خلاصه رفتم اما دیگه روم نمیشد برگردم تو کلاس . وایستادم دم در کلاس زنگ بخوره برم خونه . اقامون ! اومد دم در کلاس و کلی نازمو کشید و عذر خواهی کرد . بعد هم گفتم تو کلاس نمیام . زنگ که خورد بچه ها دورمو گرفتن و سوال پیچم کردن . منم که غرورم شکسته شده بود تا دم در خونه رو دویدم تا با کسی حرف نزنم ..............
دلم بدجور گرفته بود . خیلی دلم میخواست برم جنوب . ببیم مقتل چیه . شهیدا کجا مرگ رو دیدن . من فقط میتونم برم اونجا رو ببینم . اما اینکه چه احساسی داشتن اون موقع هرگز. دوست دارم برای حتی چند ساعت هم شده بعد سالها از پرکشیدنشون ببینم کجا تو خاک و خون غلطیدند . گفتن از اون روزها خیلی سخته . اما آرزویی بود که خدا بخواد بعد سالها میخام بهش برسم .
چطور تونستن از خانه و شهرو کوچه و زن و بچه بگذرن . خدایا تو لحظه های وداع با زندگی چطور همه چیز از جلوی چشماشون گذر کرد ؟ چطور راهی رو رفتن که میدونستن بازگشتی توش نیست ؟ چطور دل شستند از همه کس و همه چیز. اونها مگه جدای از من ها بودند؟ چرا دل نمیکنیم؟ چرا دل کندند؟
چرا نمیگذریم از آپارتمانهای شیکمون و ماشینهای لوکسمون ؟ جونمون بسته است به پرادو و باغچه شمیرانمون؟ چرا بسته شدیم به اضافه کار سرماه و کورس گذاشتیم برای شرکت تو پارتی و مد و پز و ........
خدایا اینها کی بودند؟ خوابی بودند که تو ذهنمون اومدن و رفتن؟ یا حقیقتی بودند که زود فراموش شدند؟
خدایا چقدر گذاشتن و گذشتن سخته............... چرا نسل اونها تمام شد .
دیگه حالم بهم میخوره از آدمهای بی هویتی که هیچ نیستند. اگر ماشین و خونه و پولشونو بگیری هیچ چیزی نیستن . هیچ ارزشی درونشون نمیتونی پیدا کنی .
میخام چند روزی برم . میخام شاید برای یه عمر قوت قلب جذب کنم بذارمش تو کوهانم !
چه میدونم شاید کمی دیرتر فراموش کنم انسانیت رو ..........
شاید خاطرات کودکی ام و غم دوری پدر و غصه های سالهای فراق مادر زنده شدند . شاید برگردم به روزهایی که خانواده ها و جمع ها روح داشت . به روزگاری که ارزش تو ایثار بود و آارزو بازگشت عزیز.رویایی که برای بسیاری تعبیر نشد .........
دوست دارم برم کنار بستر خفته هایی که در رویای ابدی شون زندگی میکنن .
رویایی که ریا توش جایی نداشت .ایثار جان و زندگی رو یادمون دادند اما حتی نگاهها رو از هم دریغ میکنیم.
باید برم .
سفر رو آغاز میکنم . از درون خود . از پستوی خاطرات خاک خورده تا جایی که نمیدانم .


0 یادگار شما:
ارسال يک نظر